ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٩ - فصل(٥) كيفيت شهادت آن حضرت
ميگفتند) و شنيدم على ٧ ميفرمود: اين مرد از چنگ شما فرار نكند، و آن حضرت ٧ را ديدم كه شمشير خورده است، و (داستان چنين بود كه در آغاز) شبيب بن بجرة شمشير زد، ولى شمشير او بخطا رفت و بطاق مسجد گرفت، مردى او را گرفت و بزمين زده روى سينهاش نشست، و شمشير را از دست او بيرون آورد كه او را بكشد ديد مردم آهنگ او را كردهاند، ترسيد مبادا مردم شتاب كنند (و بدين خيال كه او كشنده است، او را بكشند) و سخن او را در اين باره نشنوند (يعنى هر قدر فرياد كند: كه كشنده من نيستم باور نكنند، يا بواسطه ازدحام صدايش بگوش آنها نرسد) از اين رو از روى سينه شبيب برخاست و رهايش ساخته و شمشير را بيكسو انداخت، شبيب پا بفرار گذارده (از ميان مردمان گريخت) و خود را بخانهاش رساند، پسر عموئى داشت كه در همان حال بر او وارد شد و ديد شبيب پارچه حريرى از سينهاش باز ميكند، باو گفت: اين چيست؟ شايد تو أمير المؤمنين ٧ را كشتى؟
خواست بگويد: نه، گفت: آرى، پسر عمويش بيرون دويد و شمشير خود را برداشته نزد او برگشت و با شمشير چندان بر او زد كه او را كشت.
و اما ابن ملجم را پس مردى از قبيله همدان (دنبالش دويد و چون) باو رسيد قطيفه كه در دست داشت بر سر او انداخت و او را بزمين افكند و شمشيرش را از دستش گرفته بنزد أمير المؤمنين ٧ آوردش، و آن سومى (كه وردان بن مجالد بود) فرار كرد و در انبوه جمعيت ناپديد شد، چون ابن ملجم را بنزد أمير المؤمنين ٧ آوردند حضرت بوى نگاه كرد و فرمود: «يك تن برابر يكتن» (اشاره بآيه قصاص است كه خداى تعالى در سوره مائده آيه ٤٥ فرمايد: «وَ كَتَبْنا عَلَيْهِمْ فِيها أَنَّ النَّفْسَ بِالنَّفْسِ ...» تا آخر آيه، سپس فرمود:) اگر من از دنيا رفتم همچنان كه مرا كشته او را بكشيد و اگر زنده ماندم