ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٧٣ - فصل(٥٢) حديث ثقلين و جريان بيمارى رسول خدا ص
گيرند، در صورتى كه آن حضرت آن دو را دستور ببيرون رفتن با اسامة فرموده بود و نميدانست كه آن دو (در مدينه ماندهاند، و هنوز) نرفتهاند، و چون گفتار عايشه و حفصه را شنيد دانست كه در انجام دستور او سستى كرده (و از مدينه بيرون نرفته) اند پس آن حضرت براى فرو نشاندن فتنه و برطرف ساختن شبهه (از ذهن مردمان) مبادرت جست و با اينكه از بيحالى و ناتوانى نمىتوانست روى پا بايستد، برخاسته دستهاى مباركش را على بن ابى طالب ٧ و فضل بن عباس گرفته و بر آن دو تكيه فرمود، و پاهاى نازنينش از ناتوانى بزمين كشيده ميشد با اين حال بمسجد آمده ديد ابو بكر در محراب ايستاده با دست مبارك باو اشاره فرمود كه از محراب بيكسو رود، ابو بكر بكنارى رفت پيغمبر ٦ بجاى او ايستاد، پس تكبير نماز گفت و نمازى را كه ابو بكر شروع كرده بود از سر گرفت و دنبال نماز او را نگرفت، چون سلام نماز را داد بخانه بازگشت، و ابو بكر و عمر و گروهى از آنان را كه در مسجد بودند پيش خوانده بآنان فرمود: مگر من بشما دستور ندادم كه با لشكر اسامة بيرون رويد؟ گفتند: چرا اى رسول خدا، فرمود: پس چرا دستور مرا انجام نداده و نرفتيد؟ ابو بكر گفت: من بيرون رفتم ولى دوباره بازگشتم تا يك بار ديگر شما را ببينم و تجديد عهدى كنم، عمر گفت اى رسول خدا من بيرون نرفتم زيرا دوست نداشتم وضع حال شما را از سوارانى (كه از مدينه مىآيند) بپرسم (و ميخواستم خود را از نزديك نگران حال شما باشم) پس پيغمبر ٦ فرمود:
بپيونديد بلشگر اسامة و از آن باز نمانيد، بپيونديد بلشگر اسامة، و سه بار اين سخن را تكرار فرمود آنگاه بواسطه رنجى كه از رفتن مسجد باو رسيده بود و از اندوه بسيارى كه باو دست داده بود از هوش برفت، و ساعتى بهمين منوال بود مسلمانان گريستند، و آواز گريه از زنان آن حضرت و فرزندان او و زنان مسلمانان هر كه در آن انجمن بود بلند شد، پس رسول خدا ٦ بهوش آمده بدانها نگاه كرد سپس فرمود: