ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٧٥ - فصل(٥٢) حديث ثقلين و جريان بيمارى رسول خدا ص
قرار دهم) و بوعدههاى من (كه بمردم دادهام) وفا ميكنى، و دين مرا ادا كنى؟ عباس عرضكرد: اى رسول خدا عمويت پير مردى است عيالمند، و تو كسى هستى كه در جود و بخشش با باد برابرى و نبرد كنى (كنايه از بسيارى جود و سخاوت است) و تو وعدههائى بمردم داده كه عمويت تاب و نيروى برآوردن آن وعدهها را ندارد! پس رو كرد بعلى بن ابى طالب ٧ و فرمود: اى برادر آيا تو مىپذيرى وصيت مرا؟
و وعدههاى مرا وفا مىكنى، و دين مرا ادا ميكنى؟ و آيا پس از من بكار خاندان من رسيدگى خواهى كرد؟
عرضكرد: بلى اى رسول خدا، فرمود: پس نزديك من بيا، على ٧ پيش رفت حضرت او را بخود چسبانده، انگشترى خويش را از دستش بيرون كرد و فرمود: اين را بگير و بدست خود كن، سپس شمشير و زره و همه لباس جنگ خود را خواسته و باو داد، و دستمالى را كه هنگام جنگ بشكم خود مىبست آن را نيز خواسته و چون آوردند بأمير المؤمنين ٧ بداد، و باو فرمود: بنام خدا بخانه خويش باز گرد، چون فردا شد (ملاقات آن حضرت ممنوع شد و) كسى را نميگذاشتند پيش او برود، و آن حضرت سنگين شد، و امير المؤمنين ٧ هيچ گاه از آن حضرت دور نميشد مگر براى كار ضرورى، پس براى برخى از كارها على ٧ بيرون رفت، رسول خدا ٦ اندكى بحال آمده (چشمان مبارك باز كرد) على ٧ را پيش خود نديد، پس در حالى كه زنان آن حضرت گردش را گرفته بودند فرمود: برادر و يار مرا پيش من آريد و از حال برفت، عايشه گفت: ابو بكر را نزدش آوريد، پس ابو بكر را گفتند آمده بالاى سر آن حضرت نشست، همين كه حضرت چشم باز كرد و او را ديد رو از او بگردانيد، ابو بكر برخاسته گفت: اگر بمن كارى داشت بمن ميفرمود، چون ابو بكر بيرون رفت حضرت دوباره آن سخن را تكرار كرد و فرمود: برادر و يار مرا بياوريد، حفصة گفت: عمر را نزدش بياوريد او را بخواندند و چون آمده رسول خدا ٦ او را