ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٥١ - فصل(١٢) داستان فتح مكه و گرفتن على ع نامه حاطب بن ابى بلتعة را از آن زنى مه مأمور رساندن آن به قريش مكه بود
٦ بمنبر رفت و آن نامه را بدست گرفت و فرمود: اى گروه مردم من از خدا خواسته بودم كه جريان كار ما را از قريش مكه پنهان دارد، ولى مردى از شما بمردم مكه نامه نوشته و آنها را از جريان كار ما آگاهى داده، پس نويسنده آن نامه (هر كه هست) برخيزد و گر نه وحى خداوند او را رسوا خواهد كرد (يعنى اگر خود او برنخيزد جبرئيل او را بمن معرفى كرده و من ميگويم او كه بوده؟) كسى برنخاست دوباره رسول خدا ٦ همان سخن را بازگو كرد، و فرمود: نويسنده نامه برخيزد و گر نه وحى او را رسوا سازد، پس حاطب بن أبى بلتعة برخاست و (مانند بيد) ميلرزيد، همانسان كه شاخه درخت در باد بسيار تند ميلرزد، و عرضكرد: اى رسول خدا نويسنده نامه منم، و (نوشتن اين نامه) نه از روى نفاق من بوده، و نه اينكه پس از يقين به نبوت شما و اسلام شكى در دل من پديدار گشته باشد، پيغمبر ٦ فرمود: پس چه چيز تو را واداشت كه اين نامه را بنويسى؟ عرضكرد: اى رسول خدا خاندان من در مكه بسر مىبرند، و من در آنجا فاميلى ندارم كه از آنها نگهبانى كند، ترسيدم در اين جريان كه در پيش است آنها پيروز گردند، خواستم بدين وسيله منتى بر آنها داشته باشم و اين كار سبب شود كه هنگام پيروزى، آنها بخاندان من كه در مكه هستند آزارى نرسانند، و اين كار نه از روى شك و شبهه من در اين دين بوده است؟ عمر بن خطاب گفت: اى رسول خدا دستور فرمائيد تا من او را بكشم چون او با اين عمل منافق گشته؟ رسول خدا ٦ فرمود: (نه، او را نكش) او از كسانى است كه در جنگ بدر بوده، و شايد خداى تعالى بدانها نظر مرحمتى فرموده و آنان را آمرزيده باشد، او را از مسجد بيرون كنيد، گويد: در اين هنگام پس گردنى باو زدند و او را از مسجد بيرون انداختند، و او نگاهش بسوى پيغمبر ٦ بود كه شايد دل مهربان آن حضرت بحال او رقت كند، رسول خدا ٦ دستور باز گرداندن او را بمسجد داد و باو فرمود: من از تو و گناهت درگذشتم، و تو نيز از پروردگار خويش آمرزش