تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٩٨
و قصه او آن است كه: چون خداى تعالى ابراهيم را فرمود كه هاجر را و اسماعيل را از پيش ساره ببر كه او را شكى مى بود، ابراهيم گفت: بار خدايا! ايشان را كجا برم؟ حق تعالى گفت: آنجا كه جبرئيل تو راه نمايد. برخاست [١] و ايشان را برگرفت و مى آورد و جبرئيل عليه السلام در پيش او مى رفت. هر كجا شهرى آبادان و بقعه اى خوش و آبى و گياهى بود او گفتى اينان را اينجا فرود آرم؟ جبرئيل گفتى: نه، فرمان نيست تا برسيد آنجا كه امروز مسجد الحرام است به زمين حرم و آنجا نه آبى بود و نه گياهى و نه انيسى. جبرئيل گفت: اينجا فرود آر اينان را كه خداى تعالى چنين مى فرمايد و بر گرد. گفت: اى جبرئيل! اين چه جاى است؟ گفت: اين جاى حرم است و خداى را اينجا خانه اى بود محرم. ايشان را آنجا بنهاد و برگرديد و ايشان را تنها رها كرد، هاجر را و اسماعيل را. طفلى و عورتى را. به خداى تسليم كرد ايشان را. چنان كه حق تعالى از او حكايت مى كند. [٢]
چون مدتى بر آمد و اسماعيل بزرگ شد و هاجر فرمان يافت و جُرهُميان آنجا فرود آمدند و اسماعيل عليه السلام را از ايشان زنى خواست و با خانه برد، ابراهيم عليه السلام از ساره دستورى خواست تا بيايد و اسماعيل را بيند. ساره گفت رواست، برو و شرط آنكه از اسب فرو نيايى و او ندانست كه هاجر مانده نيست. ابراهيم با او به شرط كرد و بيامد. چون برسيد جايى، ديد [٣] به مردم آبادان و قبيله اى بزرگ فرود آمده. اسماعيل را خواست. او حاضر نبود، به صيد رفته بود بيرون حرم. زن اسماعيل از خيمه بيرون آمد و گفت: تو را چه مى بايد؟ گفت: اسماعيل را [٤] مى خواهم. گفت: حاضر نيست. گفت: هيچ طعامى و شرابى هست؟ گفت: نيست. گفت: چون اسماعيل باز آيد، بگو كه پيرى به اين نشان اينجا بود. تو را سلام مى كند بر اين نشان