تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٧٩
آريد تا من او را بخاصه و خالصه خود كنم. او سزاى آن باشد كه وزارت من كند. چه جاى آن است كه او در زندان عمر گذارد. او را بياوردند. چون بيامد و با او سخن گفت و او را در سخن بيازمود، بدانست كه بيش از آن است كه گفته اند. [١]
* * *
تا مى شنيد روا مى داشت كه چنان هست يا نه؟ چون بديد او را و بديدند او را، بشناخت و با او سخن گفت و از او سخن شنيد و چون استنطاق كردند او را و به سخن درآمد، از سخن او پايه علم او بشناخت و از مايه علم او قدر او بدانست. [٢]
چون از سخن او مايه او بديدند در خور آن، او را پايه نهادند، گفت: تو امروز نزديك ما مكين و امينى. عذر آن خواست كه پيش از اين تو را نشناختم. چون تو را امروز شناختيم، لاجرم به قدر امانتت پايه مكانت نهاديم.
اگر آن كس كه او خوابى را تعبير بگفت، مستحق وزارت مُلك شد، بل مُلك مصر به او دادند و بر سرير مملكتش نشاندند و تاج مَلك بر سرش نهادند و نگين ملك در انگشتش كردند. آنگه تورات و انجيل و زبور و فرقان را تفسير كرد و تأويل گفت سزاوار وزارت و خلافت نباشد؟! او در هفت گاو سخن گفت و راست گفت، از آن گفت پادشاهى صد هزار مرد يافت. آن كس كه او حكم هر آدمى صورت گاو سيرتان بشناخت آن بر پادشاه حكم شد. [٣]
* * *
يوسف عليه السلام چون آن تمكين ديد، گفت: مرا بر سر خزانه زمين موكل كن و كار خزانه به من مفوض كن. آنگه چون كسى نبود آنجا كه او را شناختى و تزكيه او كردى، او خود تزكيه خود كرد و گفت: من نگاهدارم و ضايع نكنم و عالمم به وجوه دخل