تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٠٦
را. يمليخا گفت: به خداى مر شما را كه من از شما چيزى بپرسم. مرا خبر دهيد. گفتند: بگو. گفت: مرا بگوييد تا دقيانوس الملك چه كرد و او كجاست كه اين شهر در دست او بودى [ديروز] روزى؟ گفتند: ما بر پشت زمين پادشاهى را ندانيم، دقيانوس نام و اين نام پادشاهى است كه سالهاى درازست تا هلاك شد. يمليخا گفت: كس با من راست نمى گويد. بدان كه ما چند يار بوديم و پادشاه اين شهر بر ما ستم كرد و اكراه، تا ما را از دين مسيحى (عليه الصلوة و السلام) برگرداند. ما ازو بگريختيم. دوش بخفتيم و امروز من به شهر آمدم تا براى اصحاب طعام خَرَم در من آويختيد و حوالت گنج مى كنيد بر من. اگر مرا باور نداريد، بياييد تا غار ما ببينيد و اصحاب ما را بر كوه بنجاوست [ينجولس]. چون اريوس اين سخن بشنيد، گفت: همانا اين مرد راست مى گويد، و اين آيتى باشد از آيات خداى تعالى. آن گاه آن دو رئيس برخاستند و جمله اهل شهر و يمليخا در پيش ايشان ايستاد تا به نزديك كوه ينجولس. آنگه ايشان را گفت من از پيش مى روم تا ايشان را خبر دهم تا نترسند كه ما خلقى عظيم به سَر ايشان شويم. گفتند روا باشد.
و چون يمليخا به نزديك ايشان دير شد، بهر حال چنان مى نمايد كه يمليخا را دقيانوس گرفته است و هر ساعت مترصّد بودند كه لشكر آمد و ايشان را نيز برد. چون [آواز] وقع سُمّ اسبان و غلبه مردم شنيدند، قاطع شدند كه لشكر دقيانوس است كه به گرفتن ايشان آمده است يكديگر را وصيت كردند و يكديگر را وداع كردند و خويشتن را به خداى تسليم كردند. چون نگاه كردند، يمليخا در آمد. او را گفتند چه حال است؟ ما را خبر ده. يمليخا از آن چه رفته بود ايشان را، خبر داد و آن رئيسان و آن مردم بيامدند و ايشان را بديدند و از آن حال به شگفت فرو ماندند. چون نگاه كردند در آن بنيان، كه بعضى شكافته بود و بعضى بر جاى، تابوتى ديدند از آهن، قفلى از سيم برو زده. آن تابوت از آنجا برآوردند و آن قفل بگشادند. در آنجا دو لوح ديدند ارزيز بر آنجا نوشته كه در فلان تاريخ در عهد مملكت دقيانوس مَكْسَلمينا و مَحسلمينا و يمليخا و مرطونس و نسوطوس و نيورس و بكريوس