تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢١٦
بنده گرفتند و بيگار فرمودند تا آنگه كه خداى ايشان را برهانيد به موسى.
پس چون حمل و اثر آن به مادر موسى پيدا شد، خبر دادند او را كه زن عمران آبستن است. او كس فرستاد زنان را تا ببينند. بيامدند و اختيار كردند؛ هيچ اثر نديدند. هر گه كه دست بر شكم او نهادند، كودك با پشت او مى رفت و مى چسبيد؛ چنان كه اثر آن معلوم نمى شد. برفتند و فرعون را گفتند: هيچ اثرى نيست و اصلى نيست اين حديث را.
چون حمل بر او گران شد و وقت وضع حمل نزديك آمد، از جمله قابلگان كه ايشان را بر اين كار گماشته بودند، يكى بود كه او با مادر موسى دوستى داشتى. چون دردِ زادن گرفت او را، كس فرستاد و اين قابله را حاضر كرد. او را گفت بدان كه حالى چنين پيش آمد و اين دوستى كه مرا با توست، بايد تا مرا نفعى كند به وقتى. اگر ممكن باشد كه مرا يارى دهى بر اين وضع و اين حديث پوشيده دارى. گفت: همچنين كنم.
چون اين حديث بشنيد، در دل گرفت كه فرعون را خبر دهد، اگر مولود پسر باشد. چون مادر موسى بار نهادى، نورى از چشمهاى او بتافت كه چشمهاى ايشان را متحير كرد و دوستى او در دل قابله افتاد سخت. روى به مادر موسى كرد و او را گفت همه عزم من آن بود كه اگر اين مولود پسر باشد يا بكشم اين را يا فرعون را خبر دهم؛ اكنون چون او را بديدم، دوستى از او در دل من افتاد و اين نور روى او گواهى مى دهد كه اين آن كودك است كه دشمن ما و فرعون هست و هلاك ما و فرعون بر دست او باشد، و ليكن دوستى او را رها نمى كند مرا كه مكروهى به رسانم. او را نگاه دار از فرعون و قومش.
چون قابله از سراى مادر موسى بيرون شد، بعضى عيون و جواسيس او را بديدند. خبر به فرعون دادند. تفحص كننده اى را فرعون فرستاد تا بنگرد كسى بيامد و او را خبر كرد او موسى را در خرقه پيچيد و در تنور نهاد. خاله موسى در آمد و نيك