تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٨٦
چون به خلوت با او بنشست، گفت نام تو چيست؟ گفت: ابن يامين. گفت: ابن يامين چه باشد؟ گفت: ابن المثكَل؛ پسر مرد مصيبت رسيده. گفت: چرا چنين نام نهادند تو را؟ گفت: براى آنكه چون بزادم، مادرم با پيش خداى شد. گفت مادرت كه بود؟ گفت: راحيل بنت ليان بن ناخور. گفت: هيچ فرزند دارى؟ گفت: ده پسر دارم. گفت: چه نام است ايشان را؟ گفت: يكى را بالَعا يكى را اخيرا و يكى را اشكل و يكى را احيا و يكى را خير و يكى را نعمان و يكى را ارد و يكى را أرس و يكى را حيتم و يكى را ميتم. گفت: اين چه نامهاست؟ گفت اشتقاق اين نامها از برادرم يوسف گرفته ام.
و اما بالعا از آنجا گرفتم كه او ناپيدا شد. پنداشتى زمين او را فرو برد و اخيرا براى آنكه او بكر فرزندان مادرم بود؛ يعنى اول فرزند بود او را.
و امّا اشكل، براى آنكه او هم شكل من بود و از مادر و پدر من بود و هم سن من بود. و اما خيرا، براى آنكه او بهينه ما بود هر كجا بوديم. و اما نعمان، براى آنكه او منعم و با ناز بود به نزديك مادر و پدر، و اما ارد، براى آنكه او در ميان چون وَرْد بود يعنى گل و [اما] أرس براى آنكه به منزله رأس بود يعنى سر بر تن، و اما حَيْتَم، براى آنكه گمان و اميد ما آن است كه او حى او زنده. و اما ميتم، براى آنكه او را باز بينم خرّمى من آنگه تمام شود.
يوسف عليه السلام گفت: خواهى تا من برادر تو باشم به بدل برادرت؟ گفت يا عزيز! چون تو برادر كه را باشد و ليكن چون تو برادر من شوى، چگونه برادر من باشى و تو را يعقوب و راحيل نزاده اند. عند آن يوسف عليه السلام بگريست و برقع از روى دور، و گفت: من يوسفم برادر و تو با ايشان هيچ مگوى و پوشيده دار. دلتنگ مباش و بر تو سخت مباد آنچه برادران با تو و برادرت كردند. آنگه بفرمود تا ساز ايشان درست كردند و بر گشان بساختند و براى هر برادرى شتروار[ى] گندم بفرمود و براى ابن يامين همچنين شتروارى گندم.