تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٨٢
داوود را اجابت كرد و عذاب از ايشان برداشت. جبرئيل عليه السلام آمد و گفت بگوى اين بندگان مرا تا در شكر بيفزايند كه من به دعاى تو طاعون از ايشان برداشتم. اكنون مى فرمايد كه بر اين صعيد مسجدى بنا كنيد كه شما و فرزندان شما در آنجا طاعت كنيد و ذكر من كنيد.
چون خواستند تا به بناى مسجد مشغول شوند، مردى صالح از بنى اسرائيل آمد درويش تا ايشان را امتحان كند. گفت: مرا در اينجا حقى و ملكى هست و شما را حلال نباشد كه ملك من بى رضاى من مسجد كنيد. گفتند: هذا! در اين زمين بسيار كس حق را هست و ايشان همه رها كردند و به خداى بخشيدند؛ تو نيز هم چنان كن. گفت: من نبخشم كه من محتاجم. اگر خواهيد، از من بخريد و اگر نخريد، غصب كرده باشيد بر من. بَرِ داوود آمدند و او را خبر دادند. داوود گفت: برويد و رضاى او طلب كنيد و بى رضاى او ملك او به دست مگيريد. آمدند و قرار بها كردند. چندان كه بها فزودند، او مى گفت ندهم و بيشتر خواهم. به صد گوسفند بخواستند، نداد و به صد گاو و به صد شتر كردند، رضا نداد تا بها به جايى رسيد كه گفتند هم چندان كه مساحت آن است، بستانى پر درخت زيتون بدهيم. هم رضا نداد؛ تا بها به جايى رساندند كه گفتند ديوارى گرد اين جايگاه بر آريم و پر از سيم و زر كنيم و به تو دهيم. گفت اكنون راضى شدم. چون آن مرد صالح بديد كه ايشان دل بر آن راست كردند، گفت نخواستم و به يك جو طمع نكنم و اين زمين خداى را دادم و غرض من امتحان شما بود تا شما در اين كار جد خواهيد كردن يا نه.
آورده اند كه در وقت بها كردن آن زمين، داوود گفت كه اگر مرا خويشتن به مزد به تو بايد داد، كار مى كنم و مزد با تو مى دهم تا آنگه كه خشنود شوى. مرد گفت: يا نبى اللّه ! تو از آن بزرگوارترى كه من تو را به مزد دهم و من اين زمين، خداى را دادم حكم تو را است.
آنگه بناى مسجد كردند. داوود عليه السلام سنگ بر پشت گرفته، مى آورد و صالحان بنى