تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٣٨
عطاء بن ابى رياح گفت: آياتى و علامتى بود كه ايشان شناختندى و ساكن شدندى به آن قتاده و كلبى گفتند: هر جاى كه تابوت بودى، ايشان را به آن تسلى و طمأنينه بودى.
مفسران گفتند: در تابوت عصاى موسى بود و پارهاى الواح او. چون الواح بينداخت، بعضى از آن شكسته شد و پاره اى از آن ترنجبين كه از آسمان فرو مى آمد در تيه و دو لوح از الواح تورات و نعلين موسى (ابراهيم روايتى) عمامه هارون و تابوت در ميان بنى اسرائيل بود، و چون در چيزى خلاف كردندى، آوازى از آنجا بيرون آمدى و حكم كردى از ميان ايشان و چون كالزارى بود به منزلت رايت در پيش داشتندى و به آن طلب فتح و ظفر كردندى.
چون بنى اسرائيل در خداى عاصى شدند، خداى عمالقه را بر ايشان مسلط كرد تا تابوت از ايشان بستدند و سبب آن بود كه آن پير را كه اشموئيل را پرورد. نام او عيلى بود و او را دو پسر بودند و اين پير حَبْر و عالم ايشان بود و صاحب قربانشان بود و ايشان را طعمه اى رسم بودى. اين پسران او دست دراز كردند و خيانت كردند در قربان و چون زنان در بيت المقدس نماز كردندى، در ايشان آويختندى و ايشان را رنجه داشتندى.
خداى تعالى وحى كرد به اشموئيل كه عيلى را بگو كه تو را دوستى فرزندان منع مى كند از آنكه ايشان را زجر كنى از خيانت در قربان من و اظهار فساد در قدس من. بر من است كه اين مرتبه از تو بستانم و تو را و فرزندانت را هلاك كنم.
اشموئيل، عيلى را خبر داد به اين. او بترسيد و دشمنى روى به ايشان كرد با لشكرى عظيم. عيلى پسران را با لشكر به كارزار فرستاد و تابوت با ايشان بفرستاد و عيلى ترسان مى بود از آن احداثى كه ايشان كرده بودند كه دايره بر ايشان بود. او بر كرسى نشسته بود كه يكى بيامد و خبر داد كه لشكر بنى اسرائيل شكسته شد و پسران او را بكشتند و تابوت ببردند. او از آن كرسى در افتاد و بمرد.