تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٥٠
خداى را دعا كرد، گفت: بار خدايا! هر كه گور يوسف و جاى آن نداند، چون من ندا كنم آواز من مشنوان [١] او را.
آنگه موسى عليه السلام برخاست [٢] و بر محافل بنى اسرائيل گذر [٣] مى كرد و آواز مى داد كه هر كس كه از شما جاى گور يوسف شناسد [٤] مرا راه نمايد. نمى شنيدند تا در خبر هست كه از ميان دو مرد مى گذشت نزديك و به آواز بلند ندا مى كرد و ايشان آواز او را نمى شنيدند و به دعاى او براى [٥] آنكه نمى دانستند تا برسيد به عجوزى كه آواز او بشنيد و گفت: يا موسى [٦] ! من دانم جاى گور يوسف و لكن تو را راه نمايم [ننمايم] تا براى [٧] من چندان دعا نكنى و از [٨] خداى چند حاجت نخواهى.
موسى عليه السلام گفت: از خداى دستورى خواهم تا خداى دستور دهد مرا كه براى تو دعا كنم؟ از خداى تعالى درخواست. خداى تعالى رخصت داد. موسى گفت: يا عجوزه! چه خواهى؟ گفت: از خداى درخواه تا جوانى و قُوّت با من دهد و چون بروى از اينجا با خود ببر.
موسى عليه السلام در حق او اين دعا بكرد و خداى اجابت كرد. گفت: اكنون گور يوسف مرا بنماى. آمد تا به جايى و اشارت كرد در ميان رود نيل و گفت: اينجاست. خداى را دعا كن تا آب از اينجا ببرد تا گور پيدا شود.
موسى عليه السلام خداى را دعا كرد. آب رود نيل از بالا باز ايستاد و آنگه از زير او بود، برفت و گور يوسف پيدا شد. موسى عليه السلامبفرمود تا آن جاى بشكافتند و يوسف عليه السلام را از آنجا بيرون آوردند، در تابوتى از سنگ مرمر نهاده و ببرد و بفرمود تا به شام دفن كردند و حق تعالى به دعاى موسى و معجزه او آن شب دراز كرد و خواب بر قبطيان