تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٢٨
بروم. چون موسى بر شعيب رفت و قصه خود با او گفت، شعيب او را بشارت داد و گفت مترس كه از دست ظالمان نجات يافتى؛ چون فرعون را بر اين زمين دستى و سلطانى نيست.
گفت يكى از ايشان يا پدر به مزد بستان اين مرد را كه بهتر كس است كه به مزد بستانى. مردى قوى و امين و او را وصف كرد به قوت و امانت. پدر گفت او را: از كجا دانى قوه و امانت او؟ گفت از آنجا دانم كه سنگى كه به جمعى بسيار بر نتواند گرفتن، او به تنها برداشت و بينداخت و امانت او از اينجا دانستم كه در ره كه مى رفت، مرا باز پس داشت تا در اندام من ننگرد. [١]
پس از اين شعيب عليه السلام گفت موسى را: من مى خواهم تا از اين دو دختر خود يكى را به تو دهم. او گفت: من چيزى ندارم تا به مهر او دهم. او گفت از تو چيزى نخواهم كه تو ندارى بر آنكه مرا مزدورى كنى هشت سال و آنچه اجرت آن باشد، مهر او كنى. اگر چنان كه ده سال تمام كنى، از نزديك تو باشد، يعنى واجب نيست. واجب صداق هشت سال است و اين زيادت دو سال، اگر كنى، از نزديك تو كرمى است و من نمى خواهم كه رنج بر تو نهم و ان شاء اللّه كه مرا از جمله صالحان و شايستگان و وفا كنندگان به عهد يابى.
و اين دختران را يكى صفوره نام بود و يكى را ليّا و آن دختر را كه صفوره نام بود، به موسى داد. بعضى دگر گفتند دختر مِهين را صفورا نام بود و كهين را صُفيرا.
موسى عليه السلام گفت: اين از ميان [من] و تو عهدى است كه از اين دو اجل هر كدام به سر بريم [بَرَم] عدوانى و حَرَجى نباشد [يعنى تو را] بر من تعدى نباشد و خداى بر اينكه ما گوييم حسيب و وكيل و گواه و حفيظ است.
بر اين جمله عهد كردند و عقد بستند و موسى قبول كرد. آنگه شعيب را گفت