تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٠٢
آن بود كه روز بيرون او كار نكند و به شب به كار خود مشغول باشد؛ تا يك روز پسر پادشاهِ آن شهر، زنى را برگرفت و بفرمود تا گرماوه خالى كردند و خواست تا در گرماوه شود. مرد او را راه نداد. گفت شرم ندارى؟ تو پسر ملك شهرى؛ اين كار به تو زشت باشد! پسر پادشاه خجل شد و برگشت. بازپس آمد و خواست تا در گرماوه شود. مرد دگر بار نهى كرد و وعظ كرد برگشت و با سه مرد دگر [سه ديگر] آمد و بانگ برو زد و او را براند و در گرماوه رفتند. او دعا كرد. خداى تعالى هر دو را در آن گرماوه هلاك كرد و بمردند. ملك گفت: حال پسر من چه بود؟ گفتند: صاحب حمام او را بكشت. اين حوارى با حمّامى و جماعتى كه مصاحب ايشان بودند، از آنجا بگريختند. شب ايشان را دريافت، در غارى شدند و بخفتند. در راه مردى را ديدند صاحب زرعى، و سگى با خود داشت كه زرع او را نگاه داشتى. ايشان را گفت شما چه قوميد؟ گفت: مردمانى كه از دست ظالم بگريخته ايم. او گفت: مرا مى بايد كه با شما موافقت كنم و سگ در دنبال ايشان. به شب در غار شدند و بخفتند. خداى تعالى جواب بر ايشان افكند تا سيصد و نه سال بخفتند و كسان ملك در طلب ايشان بودند، راه با ايشان بردند. ايشان را خفته يافتند. خواستند تا در آنجا شوند، ترس منع كرد ايشان را. آخر گفتند تدبير آن است كه دَرِ اين غار برآريم تا اينان در اينجا بميرند از گرسنگى و تشنگى. همچنان كردند.
وَهْب گفت ايشان در آن غار مدتى بماندند. وقتى شبانى آنجا رسيد و بر آن كوه گوسپند مى چرانيد، باران بگرفت او را. انديشه كرد، گفت: درِ اين غار ببايد شكافت تا به شب گوسفندان را در آنجا مى برم. درِ آن غار باز كرد، خداى تعالى ايشان را بيدار كرد.
محمد بن اسحاق گفت پس از آن پادشاهى پديد آمد آن شهر را، مردى صالح كه او را تندوسيس گفتند و او در مُلكِ خود سى و هشت سال بماند و در ملك او هر گونه مردمان بودند: مؤمن و كافر و بت پرست، و پادشاه از آن رنجور بود و ايشان را با