تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٦٠
خداى تعالى از او خوك پديد كرد. يك جفت در حال بگرديدند و همه پليديها بخوردند و چون موش، مردم را رنج مى داد گفت حق تعالى بينى شير بمال. او بماليد. گربه از او بيرون آمد و آهنگ موش كرد. عيسى عليه السلاماو را گفت: نوح چگونه دانست كه شهرها جمله خراب شده است؟ گفت: كلاغ را بفرستاد تا برود و خبرى بياورد. او برفت و به مردارى مشغول شد، دير بماند. كبوتر را بفرستاد برفت و بگشت و باز آمد و پاى و منقار او اثر گل بود، او را دعا كرد به اِلف، براى مألوف است و با مردمان اِلف دارد و كلاغ را دعا[ى بد] بكرد تا از مردمان نافِر شد براى اين مأواى او در خراب است. و با مردمان الف ندارد. حواريان عيسى را گفتند: بگو تا با ما بيايد و با شهر آيد و براى ما حديث كند. عيسى عليه السلامفرمود: چگونه آيد با شما آن كس كه او را در زمين روزى نيست. آنگه گفت به فرمان خداى هم چنان شو كه بودى، همچنان خاك شد.
محمد بن اسحاق روايت كرد از ابو عمر الليثى كه نوح بيامدى، قوم را دعوت كردى، گلوى او بگرفتندى و بيفشردندى تا بيوفتادى و نفسش منقطع شدى چون با هوش آمدى، گفتى: بار خدايا، بيامرز اينان را كه نمى دانند تا كار سخت شد و مدت دراز گشت و بليّت عظيم شد و قرن از پس قرن مى آمدند و هر قرنى كه از پس آمد بتر بود تا مرد پير بيامدى. و دست كودك طفل گرفته و او را بياوردى و نوح را به او نمودى و گفتى: يا پسر! اين مرد ديوانه است و جادوست. اگر من مرده باشم و اين تو را دعوت كند، نگر تا اجابت نكنى. تا كار به اينجا رسيد، او شكايت كرد با خداى تعالى. خداى تعالى گفت: «وَ اصْنَعِ الْفُلْكَ بِأَعْيُنِنا وَ وَحْيِنا» . نوح عليه السلاماسباب از پيش گرفت از چوب و آهن و رسن و قير و ايشان بر او فسوس مى كردند. و خداى تعالى سه سال پياپى رحم هاى زنان عقيم كرد تا هيچ زن نزاد، و جبرئيل عليه السلام بيامد و نوح را فا آموخت كه كشتى چگونه كند. چون كرده بود گفت. به قير بينداى بيرون و درون چون كرده بود، گفت: دروشو و بنشين و آن آنگه بود كه فرمان خداى آمد به بيرون