تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٠٠
مفسران خلاف كردند در مدت غيبت يوسف از يعقوب، كلبى گفت بيست و دو سال بود. سلمان پارسى و عبداللّه شداد گفتند چهل سال بود. حسن بصرى گفت هشتاد سال بود. محمد بن اسحاق گفت هژده سال بود. و عمر يوسف عليه السلام صد و بيست سال بود و از زليخا او را سه فرزند آمد: افراهيم و ميشا دو پسر، و دخترى نام او رجمة كه زن ايوب پيغمبر بود عليه السلام.
وهب بن منبه گفت: يعقوب عليه السلام و فرزندانش و خويشان او آنگه كه به مصر آمدند، هفتاد و دو كس بودند و آنگه كه با موسى از مصر بيرون آمدند، ششصد هزار و پانصد و هفتاد و اند مرد مقاتل بودند، جز زنان و كودكان و پيران و بازماندگان و ممتحنان و اينان كه بازمانده بودند از زنان و كودكان هزار هزار و دويست هزار مانده بودند، جز آنان كه گفتيم مقاتلان بودند.
اهل تاريخ گفتند يعقوب پس آنكه با مصر آمد و اهل را با مصر آورد، بيست و چهار سال بماند در راحت و آسايش و غبطت حال و هناة عيش و به مصر فرمان يافت. چون وفاتش نزديك شد وصايت كرد يوسف را كه مرا به نزديك پدر بر، اسحاق، به شام و آنجا دفن كرد. يوسف عليه السلام آن چنان كرد، ببرد و آنجا دفن كرد و با مصر آمد.
سعيد جبير گفت يعقوب عليه السلام را در تابوتى از ساج نهادند تا بيت المقدس. چون تابوت او بدان جا رسيد، هم آن روز به اتفاق برادرش غيض [عيص] فرمان يافته بود. هر دو را يك گور نهادند و هر دو به هم زاده بودند و عمرشان صد و چهل و هفت سال بود. گفتند چون خداى تعالى يوسف را آنچه مراد و آرزوى او بود، بداد و شمل ايشان جمع كرد و ملك و نعمت دنيا بر ايشان تمام كرد، انديشه كرد و دانست كه آن بنماند و لابد از آن مفارقت بايد كردن؛ تمناى بهشت كرد و انديشه آن گرفت كه او را نفسش آرزومند بهشت كند. تمناى مرگ كرد و هيچ پيغمبر پيش از او و پس از او تمناى مرگ نكردند.