تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٨٨
تكيه كرده بر عصا. ابن زيد گفت كه سليمان ملك الموت را پيش از آن گفته بود كه چون مرا اجل نزديك رسد مرا خبر ده به چند روز پيشتر. چون وقت مرگ آمد، ملك الموت بيامد و گفت يا سليمان! يك ساعت از عمر تو بيش نمانده. او شياطين را بخواند و گفت: از براى من كوشكى كنيد از آبگينه كه من در آنجا شوم، مردمان را بينم و ايشان مرا بينند و در حجاب باشم از ايشان و از حجاب منع نكند از آنكه مرا ببينند هم در اين حال در اين جا كه من ايستاده ام گرداگرد من و آن را در مسازيد. ايشان آنچه او خواست، بكردند به يك ساعت. او بر پاى ايستاده نماز مى كرد. ملك الموت آمد و جان او برداشت و او بر عصا تكيه كرده.
و روايت ديگر آن است كه او قوم را گفت اين ملك به اين صفت كه خداى تعالى مرا داد، يك روز در او نياسودم. فردا مى خواهم تا يك ساعت بياسايم و يك فردا[ى] صافى بر من بگذرد بى كدورت از بامداد تا شب. گفتند فرمان تو را است. چون ديگر روز بود، در كوشك رفت و مردم را منع كرد از آنكه در پيش او شوند و درها بفرمود تا ببستند تا آن روز چيزى نشنود كه دلتنگ شود. چون در كوشك شد، عصايى به دست داشت، بر آن عصا تكيه كرد و در مملكت خود نظاره مى كرد. نگاه كرد برنايى را ديد در پيش او ايستاده. او را گفت: السلام عليك يا سليمان. گفت: و عليك السلام. چگونه در اين كوشك آمدى؟ و من فرموده ام بَوّاب و حُجّاب را تا كس را در اينجا نگذارند. تو از من نترسى كه بى اذن من به كوشك من در آمدى؟ گفت: بدان كه من آنم كه هيچ دربان و حجاب مرا منع نكند و از هيچ پادشاه نترسم و رشوت نپذيريم و من اينجا بى دستورى نيامدم. گفت: تو را كه دستورى داد؟ گفت: خداوند كوشك. سليمان بدانست كه ملك الموت است. گفت: همانا تو ملك الموتى؟ گفت: آرى. گفت: به چه كار آمده اى؟ گفت: آمدم تا جانت را بردارم. گفت: يا ملك الموت! من همه عمر يك امروز خواسته ام تا صافى باشد مرا از كدورت و در او دلتنگ نشوم. ملك الموت گفت: يا سليمان! تو چيزى خواسته اى در دنيا كه خدا