تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٨٤
مهر ببرد و او بديد، گردن نهاد و او در بهرى جزيرها محبوس بود. برخاست و با رسولان سليمان عليه السلامبيامد پيش سليمان عليه السلام رفت.
سليمان عليه السلام از رسولان پرسيد كه اين عفريت در راه چه گفت و چه كرد. گفتند: يا رسول اللّه ! هيچ نگفت، جز آنكه گاه گاه بخنديدى. سليمان عليه السلام او را گفت راضى نه اى به عصيان و طغيان ما. چون رسولان من آمدند از ايشان بخنديدى و به مردمان افسوس داشتى. صَخْر گفت: يا رسول اللّه ! من از ايشان فسوس نداشتم و ليكن در راه چند عجب ديدم از آن بخنديدم. گفت آن چه بود؟
گفت: مردى را ديدم بر كنار جويى شترى آب مى داد و سبويى داشت تا آب برگيرد و به خانه برد. حاجتى پيش آمد او را و كس نبود كه شتر و سبو به او سپارد و شتر بر دسته سَبو بست و او برفت به قضاى حاجت. گمان برد كه آن بستن شتر را بدارد. شتر آن را بكشيد و بشكست و برفت. مرا از آن حماقت خنده آمد. از آنجا بيامديم به مردى رسيديم كه موزه مى فرمود موزه دوزى را. او را مى گفت اين موزه چنان خواهم كه چهار سال بماند. مرا از عقل او خنده آمد كه او بر خود اعتماد يك روز ندارد و اميد چهار ساله در پيش گرفته بود. از آنجا برفتيم پير زنى را ديديم كه كهانت و فالگويى مى كرد و مردمان را از غيب خبر مى داد و از احوال ايشان و حكم غايبات و نجوم و آنجا كه او نشسته بود، گنجى نهاده بود و او به طمع محقرى كه از ايشان بستاند، آن دروغ مى گفت و نمى دانست كه در زير پاى او گنجى نهاده است. مرا از آن عجب آمد و بخنديدم. و از آنجا برفتم به شهرى رسيدم، مردى را ديدم كه او را رنجى بود و دردى بناليدى او را پياز فرمودى. از آن بخنديدم.
از آنجا به بعضى بازارها رسيديم. سير [شير] ديدم كه مى پيمودند به چهار يك و به گزاف بر آن زياده مى كردند و از آن نافع تر هيچ نيست و بلبل ديدم كه مى سنجيدند و در او مناقشه مى كردند و آن زهرى است از جمله زهرها. از آنجا به جمعى رسيدم كه در آن مجمع بسيار دعا مى كردند و تضرع وزارى و از خداى