تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٤٦
كه از سنگ بود بياوردند و بر سر آن چاه نهادند و گفتند تا ناله و فرياد او اين بت مِهين ما مى شنود تا باشد كه از ما راضى شود و آن پيغمبر در آن چاه مى ناليد و خداى را (جل جلاله) دعا كرد تا خداوند تعالى قبض روح او كرد.
آنگه خداوند تعالى جبرئيل را گفت (عليه الصلوة و السلام) كه: اين بندگان كافر نعمت را طول حِلم و أناطِ مغرور كرد، سالهاست كه تا عبادت جز من مى كنند و پيغمبر مرا بكشتند و من از ايشان انتقام خواهم كشيدن و سوگند خوردم به عزت خود كه ايشان را نَكال و عبرت جهانيان گردانم.
[آنگه] چون نوبت عيد ايشان بود، بر عادت به عيد رفتند به سجده و قربان و به لهو و نشاط مشغول شدند. خداوند تعالى بادى بفرستاد سرخ، سخت ايشان از آن بترسيدند و بهرى با بهرى مى گريختند. خداوند تعالى فرمان داد زمين را تا در زير پاى ايشان سنگ كبريت گشت، و ابرى سياه از بالاى سر ايشان بايستاد و آتش بر ايشان بباريد و ايشان در آنجا گداخته شدند؛ چنان كه ارزيز در آتش گداخت. اين است قصه اصحاب الرس كه پرسيدى.
بعضى دگر گفتند از اهل علم اصحاب الرس دو بودند: اما يكى از ايشان بَدَوى بودند اهل خيمه و خداوندان مواشى و چهارپايان بودند. خداوند تعالى پيغمبرى به ايشان فرستاد. او را بكشتند. آنگه ولىّ را بفرستاد. آن ولىّ با ايشان جهاد كرد و به ايشان مناظره و مجادله كرد و گفت: شما چه چيز مى پرستيد؟ گفتند: خداى ما در اين درياست و دريايى بود كه ايشان بر كنار آن دريا بودند و هر ماه يك بار شيطان از آن دريا برآمدى و ايشان قربان كردندى او را، اين ولى ايشان را گفت: چه گوييد، اگر وقت آنكه اين معبود شما از دريا برآيد و من او را بخوانم و او پيش من آيد ذليل و مُنقاد. شما ايمان آريد؟ گفتند: ايمان آريم برين عهد و ميثاق كردند. چون وقت بود برفتند، اين شيطان از دريا برآمد، چون حوتى، گردنى دراز، بر چهار حوت نشسته،