تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٦٦
و تَحَيُّر؛ چنان كه بى خود شدند و هوش از ايشان برفت كه دست مى بريدند و از نظاره جمال يوسف خبر نداشتند از اَلَمْ. آنگه از سر تعجب و تحير گفتند بركت باد؛ [١] يعنى منزها خدايا كه چنين خلق آفريند. [٢]
گفتند ما او را از اين كار كه بر او تهمت مى نهند، دور مى بينيم و بر كناره مى بينيم از آنچه در او ديديم از سيماى خير و علامت رُشد و عفت و صلاح، اين نه آدمى است. [٣] چنين شخص خريده نباشد و بنده نتواند بودن، اين نيست الا فرشته كريم. زليخا گفت آن زنان ملامت كننده را كه تا يوسف را نديده بودند، زبان ملامت دراز كرده بودند؛ چون او را بديدند روى به ملامت خود نهادند و بدانستند كه ايشان به ملامت اولى ترند و زليخا دست يافت و عذرش روشن شد. گفت: اين آن شخص است كه [شما] مرا در حق او ملامت كرديد.
آنگه بر خويشتن اقرار داد من او را مراودت كردم و مطالبت از نفس؛ او خويشتن نگاه داشت و امتناع كرد. آنان زنان او را گفتند، چرا فرمان او نكنى؟ گفت فرمان خدا رها نكنم كه فرمان او كنم. عند آن زليخا گفت: اگر آنچه منش فرمايم، نكند، به زندانش باز دارند و از جمله ذليلان و خواران شود. او را تأكيد [٤] كردند، به زندان. [٥]
يوسف عليه السلام روى از ايشان بگردانيد و با خداى تعالى به مناجات گفت: خداوند من و پروردگار من! زندان دوست تر دارم از آنچه ايشان مرا به آن مى خوانند. [٦] و اگر كيد ايشان از من برنگردانى به الطاف و مرا با خود رها كنى، من ميل مى كنم به ايشان و اگر لطف تو مرا درنيابد، من از جمله جاهلان باشم. خداى تعالى او را اجابت كرد و كيد ايشان از او صرف كرد و او شنواست. [٧]