تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٠٠
پايش در سنگ ظاهر شد.
آنگه بر نشست و او را گفت: چون شوهرت باز آيد بگو كه آن پير تو را سلام مى كند و مى گويد عَتَبه در، سخت صالح است، بمگردان، و برفت. چون اسماعيل باز آمد، پدر را نديد. گفت: كسى اينجا بود؟ گفت: بلى، پيرى چنين، بدين صفت، نكو روى، خوش بوى، [١] خوش خوى و ثنا گفت، گفت: چه كردى؟ گفت: مهماندارى كردم او را و سرش بشستم و بسيار لابه كردم، فرو نيامد. گفت: چه پيغام داد؟ گفت: تو را سلام مى كند و مى گويد: عَتَبه در نگاه دار كه مستقيم است و بدل مكن. گفت: دانى تا او كه بود، او پدر من است ابراهيم، خليل خداى تعالى (عزوجل).
انس مالك روايت كند كه من ديدم اثر انگشتان و پاشنه در آن سنگ. اكنون از بس كه مردم دست درو ماليدند، اثر روشن نماند.
عبداللّه بن عمر روايت كند كه ركن و مقام دو ياقوت بود از ياقوتهاى بهشت. خداى (عزوجل) به زمين فرستاد و روشنايى ايشان بستد و اگر همچنان روشن بودندى، همه زمين به نور ايشان منوّر بودى. [٢]
اهل سير روايت كردند از محمد اسحاق و وهب بن مُنَبِّه و عبداللّه عباس كه چون هاجر به اسماعيل بار بنهاد و او را ساره با ابراهيم داده بود، ساره را رشك آمد؛ براى آنكه نور محمدى كه در پيشانى ابراهيم بود، انتقال افتاد [يافت] به اسماعيل و ساره دانست كه آن شرف از او بيفتاد. [٣] ساره را كراهت مى بود از ديدن هاجر و اسماعيل. حق تعالى ابراهيم را گفت: اينان را از پيش ساره ببر. چون او با تو مرد [مى]كرد، تو نيز او را رنج و رشك منماى. ابراهيم عليه السلام گفت: بار خدايا! اينان را كجا برم؟ گفت: