تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٦٠
گفت: در آن خانه آن كس شود كه كليد خانه به دست اوست.
گفت: اى يوسف! در آن خانه بستر حرير باز كرده ام. خيز در آن خانه آى و مراد من از خود بده.
گفت: پس نصيب من از بهشت نشود.
گفت: اى يوسف! خيز با من در آن پرده آى كه كس را در آن پرده راه نيست.
گفت: هيچ پرده اى مرا از خدا نپوشد.
گفت: اى يوسف! دست بر دل من نه تا از دست تو شفا يابم.
گفت: عزيز به اين اولى تر است. گفت: چه گويى كه من عزيز را شربتى دهم كه در آن شربت زيبق باشد و زرّ سوده تا بميرد و اعضايش پاره پاره شود، آنگه در چيزى پيچم آن را و در نهانخانه فكنم تا كس نبيند او را [نيز] و مُلكِ او به تو دهم؟
گفت: پس چگونه رستگارى يابى از عقاب خداى؟
گفت: اى يوسف! چندانى كه در شمار [تو آيد] تو را زر و جواهر دهم تا در رضاى خداى خود صرف كنى.
گفت: يا هذهِ؛ اى زن! مرا مسلَّم كن.
سُدّى و ابن اسحاق گفتند: مراوده او يوسف را آن بود كه خويشتن مى آراست و بر او عرضه مى كرد و محاسن خود پيش او مى گفت و ذكر مى كرد و او را به خود دعوت مى كرد. يك بار به رغبت و يك بار به رهبت و مى گفت: اى يوسف! اين روى نه به جمال است. گفت: در خاك پوسيده به. گفت: اين موى من نه نيكوست؟ گفت: با خاك برآميخته شود. گفت: اين كه چون پيش يوسف بنشستى يوسف روى ازو بگردانيدى به جانب ديگر با آن جانب شدى بايستادى خانه بساخت از آيينه زير و بالا و ديوارها همه از آينه افروخته و يوسف را اين خانه بنگر تا هيچ ديدستى؟ يوسف در آن خانه رفت. او بيامد و پيش او بنشست، يوسف روى بگردانيد با دگر جانب، چون در نگريد زليخا را ديد از عكس آينه و به هر جانب كه مى نگريد،