تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥٠٨
و در خبر مى آيد كه رسول صلى الله عليه و آله گفت: بار خدايا! من ايشان را توانم ديدن؟ خداى تعالى گفت: تو ايشان را در دنيا نبينى و لكن وصىّ خود را با جماعتى صحابه آنجا فرست تا ايشان را دعوت كنند با دين و ايمان آورند به تو. گفت بار خدايا! چگونه روند آنجا؟ خداى تعالى گفت: بساطى بيار و ايشان را بر آنجا نشان و باد را بفرماء تا ايشان را بردارد و آنجا برد.
رسول صلى الله عليه و آله بفرمود تا بساطى بگسترند و ابوبكر را گفت بر يك گوشه بنشين و عمر را گفت بر يك گوشه بنشين و سلمان را بر يك گوشه بنشاند و ابوذر را بر يك گوشه و على را گفت بر ميان بساط بنشين. صحابه گفتند: يا رسول اللّه ! خداى تو را فرمود كه وصى خود را با قومى از صحابه به آنجا فرست. از ميان اينان وصى تو كيست؟ گفت: وصى من آن است كه چون بر ايشان سلام كند، جوابش دهند و چون سخن گويد، با او مناظره كنند و آنان كه وصى من نيستند، ايشان را دستورى نيست كه با او سخن گويند و جواب سلام او دهند. آنگه رسول صلى الله عليه و آله باد را بفرمود تا آن بساط را برداشت وقت آنكه از نماز بامداد فارغ شده بود. باد بساط برگرفت و آنجا برد.
اميرالمؤمنين على (عليه الصلوة و السلام) چون آنجا رسيد، باد را گفت: بساط فرو نه. باد بساط بنهاد. او، اول ابوبكر را (گفت) برخيز و بر ايشان سلام كن. برخاست و سلام كرد. جواب ندادند. عمر نيز سلام كرد، جواب ندادند و سلمان و ابوذر سلام كردند، جواب ندادند. اميرالمؤمنين على (صلوات اللّه و سلامه عليه) بر پاى خاست و به درِ غار شد و گفت: السَّلامُ عَلَيْكُمْ يا ايُّها الفتية. گفتند: و عَلَيْكم السَّلام وَ رَحْمَةُ اللّه . گفت: من رسولِ [رسولِ] خدايم مصطفى صلى الله عليه و آله به شما، دعوت مى كنم شما را به او و با دين مسلمانى. گفتند: مَرْحَباً بِهِ وَبِكَ، آمَنّا و صدَّقنا. گفت رسول خدا صلى الله عليه و آلهشما را سلام مى كند. گفتند: عَلى مُحَمَّدٍ رَسُول اللّه السَّلام ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الاَرْضُ وَ عَلَيْكَ بِما بَلَّغْتَ. آنگه گفتند: رسول خداى را از ما سلام كن و درود دِه كه ما با خوابگاه رفتيم تا آنگه محمد مهدى از اهل بيت محمد صلى الله عليه و آله خروج كند و ما در زمره او باشيم. اميرالمؤمنين گفت: چرا جواب ايشان نداديد؟ گفتند: ما