تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٧٦
گفت: من صاحب شماام فلان. از او قبول نكردند و او را بياويختند و عيسى را عليه السلام به آسمان بردند.
وَهْب گفت: در شب بيامدند و عيسى را بگرفتند و درختى بزدند و خواستند تا عيسى را بر دار كنند. خداى تعالى شب تاريك بكرد [١] و فرشتگان را بفرستاد تا عيسى را از آنجا ببردند و ايشان به جاى عيسى عليه السلام آن مرد را كه برو راه نموده بود، بگرفتند و بياويختند و آن شب عيسى عليه السلام در اول شب حواريان را جمع كرد و ايشان را وصايت [٢] كرد و گفت: پيش از آنكه خروس بانگ كند، يكى از شما كافر شود و مرا به درمى چند بفروشد. حواريان متفرق شدند و عيسى جايى پنهان شد.
اين مرد كه عيسى گفته بود، بيامد جهودان را گفت: مرا چه دهيد، اگر شما [را ]راه نمايم بر عيسى؟ گفتند. تو را سى درم دهيم. او بيامد و ايشان را به سر عيسى آورد. عيسى را بگرفتند و به زير درخت آوردند.
خداى تعالى شبه او بر اين مرد افكند ـ و نام او يهودا بود ـ تا او را بگرفتند و بياويختند و عيسى را به آسمان بردند. و به روايت ديگر عيسى را فريشتگان از آنها بردند. مادر عيسى عليه السلام در شب بيامد و چنان گمان بردند كه عيسى را بر دار كرده اند و زنى با او بود. عيسى عليه السلام او را دعا كرده بود تا از ديوانگى خداى او را شفا داده بود و هر دو در زير آن درخت مى گريستند و جزع مى كردند.
[عيسى] بيامد و گفت شما بر كه مى گرييد [٣] و براى چه جزع مى كنيد [٤] ؟ گفتند ما بر پيغمبر خداى عيسى مريم مى گرييم كه او را بر دار كرده اند. گفت: هيچ مگوييد و جزع مكنيد؛ من عيسى ام. خداى تعالى مرا نگاه داشت و اين آويخته آن منافق است كه مردم را بر سر من آورد. ايشان دلخوش شدند و برگرديدند.
پس از هفت روز، عيسى عليه السلام بيامد و حواريان را جمع كرد و ايشان را وصيت كرد