تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤١٤
بفرمود تا چاله فراخ بكندند و دانيال را با پنج كس از قوم او در آنجا كردند. آنگه شيران را گرسنه بكردند و آنجا كردند. ايشان به صيد رفتند و گفتند چون باز آييم، از اينان جز استخوان نمانده باشد. چون باز آمدند و به او نگريدند، ايشان را يافتند نشسته و شيران پيش ايشان خفته و ديگران نيز با ايشان نشسته. جمله هفت كس بودند و بخت نصّر گفت: اينان شش كس بودند، هفتم از كجا آمد؟ گفتند: ما نمى دانيم. آن هفتم فرشته بود كه خداى تعالى فرستاده بود تا ايشان را نگاه دارد. از آنجا برآمد و تپنچه بر روى بخت نصّر زد و خداى تعالى او را مسخ كرد و او برميد در بيابان با وحوش و سباع مختلط شد و هفت سال ممسوخ مى بود. گاهى به صورت كركس و گاهى به صورت شير و مدتى به صورت گاو و چنان كه دانيال گفته بود در تعبير خواب.
وَهْب گفت از آن پس خداى تعالى مُلك به او داد. وهب را پرسيدند كه ايمان آورد يا نه؟ اهل كتاب درين خلاف كردند. بعضى گفتند ايمان آورد و توبه كرد، و بعضى گفتند او را پيغمبران كشته بود و مسجدها سوخته. خداوند تعالى توبه او قبول نكرد. سُدّى گفت: سبب هلاك او آن بود كه در نوبت دويم كه بخت نصّر دانيال را سخت مقرب داشتى، گبرگان حسد كردند. گفتند: دانيال مردى است كه بول باز نتواند داشتن و او مجالست ملوك را نشايد. بُخت نَصّر خواست تا بيازمايد. كس فرستاد و او را بخواند در شب و طعام بخوردند و دربان را گفت: اگر كسى بيرون آيد تا اراقتى كند، اين چوب بر سر او زن و اگر گويد بخت نصّرم، گو مرا بخت نصّر فرموده است. خداى تعالى آن رنج بر دانيال آسان كرد تا او را حاجت نبود به اراقت و بخت نصّر را حاجت آمد. برخاست و از سراى بيرون آمد تبختر كنان. جامه در پاى فكند و شبى تاريك بود. دربان بر پاى خاست و آن چوب بر سر او زد. گفت: من بخت نصّرم. گفت: مرا بخت نصّر فرمود و چندان مى زد بر سر او تا او را بكشت و اين روايت سدى است.