تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٠٩
سدى گفت: چهار مرد را بگرفت و در خانه كرد و طعام و شراب نداد تا به حدى هلاكت رسيدند. آنگه دو را طعام و شراب بداد [١] تا زنده ماندند. گفت: اين احياست و دو را رها كردند تا بمردند. گفت: اين اماتت است. [٢]
خداى تعالى دگر باره ابراهيم را گفت: نمرود را دعوت كن و با وى بگو كه ايمان آرد ملك بر او رها كنم. گفت: من خداى دگر را ندانم جز خويشتن. ابراهيم بار سه ديگر مراجعت كرد. نمرود گفت: من ندانم تو را چه مى گويى. اگر خداى تو را قوتى هست، گو لشگر بيار تا حرب كنيم. هر كه غالب آيد، ملك او را باشد كه عادت ملوك اين باشد.
آنگه گفت: خداى تو را لشكر است؟ گفت: بلى، خداى مرا لشكرهاست. گفت: اكنون برو بگو كه به سه روز لشكر جمع كند تا من نيز لشكر جمع كنم و كالزار كنيم. ابراهيم گفت: بار خدايا! تو مى دانى كه اين كافر چه مى گويد؟ خداى تعالى گفت: با منش [٣] گذار. آنگه نمرود لشگرى عظيم جمع كرد و لشكر گاه به صحرا بيرون برد و ابراهيم را گفت: لشكر من اين است. از لشكر خداى تو اثرى نمى بينم. خداى تعالى وحى كرد به فرشته اى كه بر سراشك، پشه موكل است و به روايتى ديگر جبرئيل را گفت: از لشكرهاى من چه ضعيف تر دانى؟ گفت: بار خدايا! تو عالم ترى و ليكن من از سراشك ضعيف تر هيچ نمى دانم.
گفت: از ايشان كه را ضعيف تر دانى؟ گفت: سراشكان فلان دريا را. حق تعالى فرمود: بگو آن فرشته را كه بر ايشان موكل است كه يك در بر گشاى [٤] از آن. او درى بر گشاد [٥] از آن در؛ چندانى سراشگ بيرون آمد كه آفتاب و روى آسمان بپوشيد. نمرود گفت: چرا امروز آفتاب بر نمى آيد؟ ابراهيم گفت: لشكر خداى من رها نمى كنند. [٦]