تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٥٨
حرجى نبودى و اگر اختيار خدمت و مُقام كردى بعد البلوغ رها كردندى تا همچنان [١] مى بودى و پس از آن او [را] خيار نبودى. اگر خواستى تا برود [٢] ، روا نبودى و هيچ كس نبودى از انبيا و علما، و الاّ از فرزندان او يكى و دو محرّر بودندى [٣] و اين تحرير در فرزندان نرينه بودى و دختران از اين مسلّم بودندى. هم براى صيانت [٤] ايشان را از مردان و هم براى صيانت عبادتگاه از اعتذارى كه زنان را باشد از حيض و نفاس.
و سبب اين، آن بود كه دو خواهر بودند: يكى به حكم زكريا بود، يكى به حكم عمران. آنگه به حكم زكريا بود، اشباع نام بود مادر يحيى، و آنكه به حكم عمران بود، حَنّه بود مادر مريم. و حَنّه [را] فرزند [٥] نمى بود تا پير شد و ايشان اهل البيتى بودند از خانه پيغمبرى [٦] و علم. يك روز در زير درختى نشسته بود، مرغى را ديد [٧] كه بچه اى را زَقَّه مى كرد. او را آرزو فرزند خواست. [٨] از خداى تعالى فرزند خواست و نذر كرد با خدا كه اگر خداى او را فرزندى دهد، آن فرزند را مُحرَّر كند و در خدمت خانه خداى وقف كند [٩] او را. پس برنيامد كه بار بر گرفت به مريم. شوهر خود را گفت عمران را: تو دانى كه من نذر كرده ام كه اين فرزند را مُحَرَّر كنيم؟ عمران گفت: خطا كردى. اين تعجيل نبايست كردن؛ چه گويى اگر دخترى باشد، نه اين كار با بِنَشايد و تو بزه كار شوى. او هنوز بار ننهاده بود كه عمران با پيش خداى شد و او در حال نذر اين دعا كرد: بار خدايا! از من بپذير اين نذر كه كردم. تو شنونده دعايى و عالمى به مصالح بندگان و پرستاران.
اسماء بنت يزيد گفت: چون خديجه رضى الله عنه [١٠] به فاطمه بار گرفت، گفت: بار خدايا! تو دانى كه من از زن عمران بهترم؛ مرا اين اولاد را مُحَرَّر كردم.