تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٦٦
آنگه برفت و به نزد بلقيس رفت و بلقيس بر زمينى بود آن را امارت گفتند بر سه فرسخ از صنعا و او دو كوشك بود و درها بسته و او را عادت چنان بود كه چون وقت قيلوله بود، درهاى كوشك ببستى و كليدهاى بخواستى و در زير سر نهادى و بخفتى. هدهد بيامد. او را يافت ميان بسته، خفته. آن نامه بر سينه او انداخت.
قتاده گفت هدهد بيامد و بر سرير ملك بود، وزرا و حجّاب پيرامن او. او بالاى سر ايشان پرواز مى كرد، نامه در منقار گرفته تا آنگه كه او برنگريد، نامه در كنار او افكند.
ابن زيد گفت و وهب بن منبّه سوراخى بود كه آفتاب از آنجا در كوشك افتادى، چون بر آمدى و بلقيس آفتاب پرست بود. چون آفتاب بديدى كه بر آمده است، سجده كردى آفتاب را.
هدهد بيامد و بر آن سوراخ بنشست و پرها فراخ كرد و سوراخ را بگرفت كه آفتاب در آنجا نيفتاد و چون آفتاب دير بر مى آمد، او بر نگريد مرغكى را ديد خويشتن حجاب آفتاب كرده و نامه در منقار گرفته و از آن حال به شگفت ماند. هدهد بيامد و نامه برو انداخت.
بلقيس نامه برداشت، خواننده و نويسنده بود و تازى زبان، به مهر نامه فرو نگريد. نام سليمان ديد. بدانست كه نامه پادشاهى است و ندانست كه ملك او عظيم تر از ملك اوست؛ چه آن مرغ مسخّر او باشد تا او را رسولى كند، او پادشاهى عظيم باشد. هدهد نامه بينداخت و به جانبى رفت و بنشست و مى نگريد. او برخاست و بيامد و بر سرير ملك بنشست و كس فرستاد و اعيان و وجوه لشكر را بخواند و ايشان دوازده هزار مرد بودند وزير فرمان هر يكى هزار مردِ مقاتل.
و قتاده گفت و مقاتل و يمانى كه اهل مشورت او سيصد هزار و سيزده كس بودند. هر مردى اميرى بود بر ده هزار مرد، آمدند و بر جاى خود بنشستند.
بلقيس ايشان را گفت: اى جماعت و وجوه و اعيان لشكر! بدانيد كه نامه كريم به