تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٥٢
فرمود جبرئيل را: در باب يوسف را. به يك پر زدن بر زمين آمد و يوسف را در ميان چاه بگرفت و بر آن سنگ نهاد و او را تسلى داد و احوالى كه بر او خواست رفتن، با او بگفت. چون ايشان آواز وَقع او بشنيدند، او را آواز دادند. او جواب داد. گفتند زنده است هنوز. خواستند تا او را سنگسار كنند. يهودا رها نكرد و گفت: نه با من عهد كرديد كه او را نكشيد؟ رها كردند.
و در خبر است كه چون يوسف را عليه السلام در چاه افكندند، آن چاه تاريك بود. روشن شد و آبش شور بود، خوش گوار شد و از آن آب مى خورد و آن آب، او را به جاى طعام و شراب بود و خداى تعالى فريشته اى را بفرستاد تا انيس او شد، تا متوحش نباشد و آن بندها از او برگرفت و پيراهنى از حرير بهشت فرستاد تا در [او ]پوشيد.
و روايتى ديگر آن است كه چون ابراهيم را عليه السلام در آتش انداختند، او را برهنه كردند و بر دست و پاى او بند نهادند. آتش بندهاى او را بسوخت و جبرئيل آمد و پيرهنى از حرير بهشت بياورد تا او را پوشانيد. او به ميراث به اسحاق رها كرد و اسحاق به يعقوب و يعقوب خواست كه آن به يوسف رسد در تعويذى نهاد و بر گردن او بست آن فرشته آن تعويذ بشكافت و آن پيرهن را درو پوشانيد.
و روايتى ديگر آن است كه آن فرشته از بهشت بهى بياورد تا بخورد چون شب در آيد فريشته خواست تا برود يوسف عليه السلام گفت اگر تو بروى من تنها بمانم و مستوحش شوم گفت: من تو را دعايى بياموزم كه چون بخوانى، وحشت از تو برود. گفت: يا صَريخَ المُسْتَصْرِخين يا غَوْثَ المُسْتَغيثين يا مُفَرِّجَ كَرْبِ المَكْرُوبين قَدْ تَرى مَكانى وَ تَعْرِفُ حالِى وَ لا يَخْفى عَلَيْكَ شَى ءٌ مِنْ أَمْرِىْ. يوسف عليه السلام اين بگفت: خداى تعالى هفتاد فرشته را بفرستاد تا گرد او در آمدند و او را انس مى دادند و يهودا هر روز بيامدى و طعام و شراب به جهت او بياوردى و در چاه فرو گذاشتى.
چون سه روز در چاه بود، روز چهارم جبرئيل آمد و گفت: كه تو را در چاه افكند؟ گفت كه برادران. گفت: چرا؟ گفت: به واسطه دوستى پدر بر من حسد كردند. گفت: