تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٥٦
اهل اين آب به ما دادند تا براى ايشان بفروشيم. [١]
بر دگر روز يهودا به سر چاه آمد بر عادت و طعام بياورد تا يوسف را طعام دهد. آواز داد، يوسف جواب نداد و در چاه نبود. بيامد به طلب او. آن كاروان را بديد و يوسف به نزديك ايشان. مالك ذُعر آمد برادران را خبر كرد بيامدند و مالك را گفتند اين غلام ماست، از ما گريخته است. مالك گفت اگر خواهيد، به شما دهم آن را و اگر خواهيد، بخرم از شما. گفتند: نخواهيم كه او را با ما دهى، به جز او را تا بفروشيم و ليكن اين غلامى است دزد و گريزنده و ما اين را به اين عيب مى فروشيم. مالك گفت به اين عيبها به چند مى دهيد؟ گفتند: به چندانى كه تو خواهى، به شرط آنكه او را از اين ولايت ببرى تا به نزديك ما نيايد. گفت: آخر به چند مى فروشيد آن را؟ گفتند: بر حكم تو. بفروختند او را يعنى برادران (به) بهاى اندك.
و در عدد و مبلغ آن علما خلاف كردند. عبداللّه عباس و ... گفتند: بيست درم بود. مجاهد گفت بيست و دو درم بود. عكرمه گفت چهل درم بود. و بعضى ديگر گفتند: هيجده درم بود. بعضى اهل معانى گفتند زير ده درم بود... آن درمها پسنديده [بستدند] و با يكديگر بخشيدند. يوسف عليه السلام مى نگريست و نيارست گفتن كه خلاف آن است كه ايشان مى گويند كه از كشتن مى ترسيد و براى آن او را به اين بهاى اندك فروختند كه ايشان از جمله زاهدان بودند در او يعنى ايشان را رغبت نبود بر او، و زاهد را براى اين خوانند كه در دنيا و مال رغبت نكنند.
و در خبر آمده است كه يوسف يك روز در آينه نگريد، جمال، او را به عجب آورد. گفت اگر من بنده اى بودمى بهاى من كس ندانستى كه چند است امتحان كردند او را و بهاى او را به او نمودند، درمى چند شمرد.
آنگه آن كاروان از آنجا برفت و برادران يوسف با ايشان مى رفتند و مى گفتند كه