تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٩٦
او نماز مى كردند؛ به يك روايت، و به يك روايت [١] پيرامن او صف زده بودند و او نماز مى كرد. چون چنان [٢] ديدند، برگشتند تا فرعون را خبر دهند [٣] . حزبيل چون ايشان [٤] را بديد كه بر احوال او مطلع شدند، گفت: بار خدايا! دانى [٥] كه صد سال است كه [٦] من ايمان خود پنهان مى دارم. [٧] ازين هر دو آن كس كه اين حال بر من پوشيده دارد و خبر ندهد. بار خدايا! او را توفيق ده و هدايت به دين تو و مرادها[ى ]دنيا حاصل كن او را و آن كس كه اين حال من اظهار كند، بار خدايا هلاك او معجَّل كن و بازگشت او با دوزخ كن.
يكى ازيشان [٨] در راه كه مى آمد، در آن حال انديشه مى كرد و در آنكه سباع و وحوش چگونه مراقبت [٩] و محافظت مى كردند حزبيل را. اين [١٠] حديث او را لطف شد، ايمان آورد [١١] در دل، و آن ديگر برفت و فرعون را خبر داد از آنچه ديده بود. فرعون گفت: برين كه مى گويى، [١٢] با تو كه گواهى مى دهد. گفت: فلان. او را بياوردند گفت: چه گويى [١٣] در اين چه اين مرد مى گويد؟ گفت: من خبر ندارم از آنچه او مى گويد و اين گواهى نداد. فرعون بفرمود تا آن را كه سعايت كرده بود، بر دار كردند و اين را كه خبر نداد، عطا دادند و بنواختند و رها كردند.
چون اين حال برفت، آسيه بنت مزاحم كه زن فرعون [١٤] بود و مؤمنه بود و