تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٢٠
ولادت
موسى عليه السلام از مادر بزاده بود و فرعون خوابى هايل ديده كه آتشى از محله بنى اسرائيل بر آمد و به يك روايت از بيت المقدس و گرد سراى او بر آمد و او را بسوخت و كوشك و سراى او بسوخت و او معبران او بخواند و اين خواب به ايشان بگفت. ايشان گفتند دليل آن مى كند اين خواب كه مولودى آيد در اين سالها از بنى اسرائيل كه ملك تو از دست تو بشود و هلاك تو بر دست او باشد. او بفرمود تا زنان آبستن را تفحص كردند و كودكانى را كه حاصل مى شدند، هر چه پسر بود، مى كشتند و هر چه دختر بود رها مى كردند.
چون سالى چند بر اين بر آمد و نسل بنى اسرائيل كم ببودند، قبطيان پيش فرعون آمدند، گفتند: نسل بنى اسرائيل كم شد و بيم آن است كه ما را بندگان نباشند، اگر بنى اسرائيل كم شوند. فرعون گفت: اكنون قرار آن است كه سالى بكشند و سالى نكشند. هارون آن سال زاد كه نمى كشتند و موسى آن سال زاد كه مى كشتند. چون مادر موسى بار بنهاد، مى ترسيد و ندانست كه چه كند. خداى تعالى در دل او افكند كه تابوت بساخت از چوب و آن تابوت مؤمن آل فرعون كرد، حِزبيل و محلوج در آنجا نهاد و موسى را در آنجا نهاد و بندها به قير استوار كرد به فرمان خداى تعالى به رود نيل انداخت. رود او را ببرد و به شعبه اى كه رهگذر آب بود به سراى فرعون، با آنجا برد و فرعون با آسيه بر تختى بود و آب در بركه اى مى رفت و از رهگذر ديگر بيرون مى شد. فرعون نگاه كرد، تابوتى ديد به قير [مُقَيَّر ]كه آب مى آورد. بفرمود كه بگرفتند و پيش او بردند. تابوتى ديد قفل بر او نهاده. چاره ساختند و قفل بگشادند، كودكى را ديدند در او. فرعون گفت: اين را ببايد كشتن. آسيه گفت: مكش اين را كه باشد كه ما را از اين نفع بود يا اين را به فرزندى بپذيريم. فرعون گفت: همچنين كنيم. و دوستى از خود بر تو افكندم تا چنان كرديم تو را تا هر كه تو را بيند دوست دارد تو را تا فرعون كه از او دشمن تر نبود تو را