تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٧٤
سفيد بر رنگ آب و گفتند: فرمود تا فرش ميان سراى و كوشك او از آبگينه سفيد ساختند بر لون آب و بفرمود تا آب در زير آن كردند و ماهى و حيواناتى كه در آب باشد در آنجا كردند. آنگه سرير او در صحن آن كوشك بنهادند و بلقيس را فرمود تا در آرند، او آنجا رسيد. چون آب بديد پنداشت كه خلالى است، جامه از ساق برداشت. سليمان (عليه الصلوة والسلام) در نگريد. ساق او از ساق آدميان بود جز كه بر [ا]و موى بود. [١]
و گفتند براى آن كرد كه تا عقل و راى او را امتحان كند و گفتند جواب آن داد كه كنيزكان را بر زىّ غلامان و غلامان را بر زىّ كنيزكان فرستاد و سليمان (عليه الصلوة والسلام) تميز كرد، خواست باز نمايد كه من آن را بشناختم و تو اين نشناختى.
گفتند: چون ساقِ او بنگريد و بر [ا]و موى بود، خوش نيامد او را، رجوع با انس كرد در دواى آن، گفتند: ندانيم. بعضى گفتند به اُسْتُره پاك بايد كردن. او گفت نداند كار بستن، و شايد كه اندام خود مجروح كند.
با جنّيان رجوع كرد و با شياطين، گفتند: انديشه كنيم، آنگه گرماوه و نوره بساختند، و پيش از اين نبود.
گفتند: چون سليمان (عليه الصلوة والسلام) [در گرماوه شد] خوش آمد او را، پشت به ديوار او باز داد. گرم بود، پشتش بسوخت. گفت: آه مِن عَذابِ اللّه .
بلقيس نوره استعمال كرد. موى از ساق او برفت. گفتند: يك روز بلقيس سليمان (عليه الصلوة والسلام) را گفت: مرا مسئله چند هست، مى خواهم تا بپرسم. گفت: بگو. گفت: مرا خبر ده تا خداى تو بر چه لون است؟ سليمان كه اين بشنيد بانگ بر او زد و در حال از سرير فرود آمد و روى بر خاك نهاد. او بترسيد و همه لشكر او و لشكر سليمان بگريختند و بر جاى نماندند. خداى تعالى وحى كرد به سليمان كه يا