تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٧
اگر چه من [از تو] قوى ترم و بر كشتن تو قادرتر ولكن من از خداى ترسم. [١]
مجاهد گفت: تكليف در آن روزگار و آن شرع آن بود كه چون كسى قصد كشتن كسى كردى و امتناع نكردى، كار او با خداى گذاشتى. آنگه گفت: من تو را نكشم كه من مى خواهم كه تا باز گردى از من، به گناه من و گناه خودت. [٢]
قابيل آن روز برفت و هر وقت مى آمد و فرصت نگاه مى داشت تا يك روز بيامد. هابيل را خفته يافت، خواست تا او را بكشد، ندانست [٣] چه بايد كردن. در اخبار آمد كه ابليس بيامد و مرغى را بگرفت و برابر او، سرش بر سنگى نهاد و به سنگى ديگر سرش بكوفت. قابيل از او بياموخت. بيامد و سنگى بزرگ برگرفت و بر سر هابيل زد و هابيل را بكشت و اول كشته اى بود كه او را بر زمين بكشتند از آدميان.
در قتلگاه او خلاف كردند. عبداللّه عباس گفت بر كوه بود بعضى ديگر گفتند: به نزديك عقبه حرى بود و اين قول محمد جرير است.
و از حضرت صادق عليه السلام روايت كردند كه به زمين بصره بود؛ آنجا كه امروز مسجد آدينه است. چون او را بكشت بر صحرا بيفكند او را و ندانست كه به او چه بايد كردن براى آنكه او اول كشته اى بود در زمين و اول مرده و برابر او بنشست. سباع زمين قصد او كردند؛ او را نبايست كه او را سباع بخورد. او را گرفت و در جوالى نهاد و بر دوش گرفت و با خود مى گردانيد يك سال تا مرغان و سباع از آن تغير بوى بر او جمع شدند انتظار آن؛ تا او بيفكند آن را تا ايشان بخورند. او در روز آمد از جمله زيانكاران كه دين خود زيان كرده بودند. [٤]
چون قابيل به كار درماند، خدايتعالى دو كلاغ را بفرستاد تا با يكديگر جنگ كردند و يكى ديگر را بكشت. آنگه بيامد و به چنگال زمين بر رُفت و او را در آنجا