تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤٤٨
مرگ بسيار شد، از شهر بيرون آمدند و سراها رها كردند و بگريختند.
پادشاه كه آن ديد، گفت: اى خداى يعقوب و موسى! عصيان بندگانت را مى بينى در تو؟ آيتى به ايشان نماى در تنهاى ايشان تا بدانند كه از تو نتوان گريختن.
خداى تعالى گفت: مُوتُوا فَماتُوا جَميعاً. همه بمردند و چهارپايان ايشان نيز بمردند.
چون هشت روز برآمد، بر آماهيدند و مُنْتَفِخ شدند و كس آنجا نتوانست گذشتن از نَتْنِ ايشان. مردم از آن شهر بيرون آمدند. خواستند تا ايشان را دفن كنند، نتوانستند كه بسيار بودند. گرد ايشان حظيره كردند و ايشان را آنجا رها كردند.
علما در مبلغ عدد ايشان خلاف كردند. عطاى خراسانى گفت سه هزار مرد بودند. عبداللّه عباس و وهب منبه گفت چهار هزار بودند. مقاتل و كلبى گفتند هشت هزار بودند. ابو رَوْق گفت ده هزار بودند. ابو مالك گفت سى هزار بودند. سدى گفت سى و اند هزار بودند. ابن جريج گفت چهل هزار بودند. عطاء بن ابى رباح گفت هفتاد هزار بودند، و ضحاك گفت: عددى بسيار بودند و قريب تر قولى آن است كه گفتند [بالاى] ده هزار بودند.
گفت: چون مدتى دراز برين برآمد و ايشان پوسيده شدند و از ايشان جز استخوانى [١] نماند، پيغامبرى آنجا بگذشت. او را حِزْقيل گفتند، سوم خلفاى بنى اسرائيل بود از پسِ موسى عليه السلام؛ براى آنكه از پسِ موسى وصىّ او يُوشَع بن نون بود و از پس او كالِب [٢] بن يوفَنّا و از پسِ او حِزْقيل، و او را ابن العجوز گفتند؛ براى آنكه مادر او پير شد و از فرزند آيس شد كه عقيم شده بود. خداى را دعا كرد تا او را آن فرزند بداد. براى آنش ابن العجوز خواندند كه او از مادر بر پيرى آمد.
حسن و مقاتل گفتند ذُو الكفل بود و او را براى آن ذو الكفل خواندند كه كفالت و