تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢١٤
نشسته؟ گفت: من ندانم و من نيامدم؛ مرا اينجا آوردند. عمران دانست كه آن كار خدايى است [١] بر بالين فرعون با او خلوت كرد و او به موسى بار گرفت و آن فرشته او را در شب [٢] با جايگاه خود برد.
چون حمل ظاهر شد، عمران بر خود بترسيد از آنچه فرعون بر او عهد و ميثاق گرفته بود كه هيچ گرد [٣] زنان نگردد و خلوت نكند به هيچ وجه و او قبول كرده بود. چون حمل آشكارا [٤] شد، مردم ايشان باز گفتند به سمع فرعون رسيد. فرعون [٥] گفت: مرا باور نيست كه من يك لحظه او را از پيش خود فرا نگذاشته ام.
آنگه جماعتى زنان معتمد را از خواص خود بفرستاد تا اين حال بنگرند. بيامدند و بديدند و تفحص كردند. خداى تعالى فرمان داد تا كودك [٦] با پشت مادر شد و ايشان باز گشتند و خبر دادند و سوگند خوردند كه اين معنى هيچ نيست. فرعون بفرمود تا آن ساعيان را عقوبت كردند و در بِرّ و اِكرام [٧] عمران بيفزود و همچنين مى بود تا وقت وضع بار بنهاد و آن حال ظاهر شد و خبر متواتر گشت كه زن عمران به پسرى بار نهاد.
خبر به سمع فرعون رسيد. گماشتگان و خواص خود را فرستادند تا بدانند كه اين حال چگونه است. كسى آمد و خبر به مادر موسى آورد كه كسان فرعون مى آيند. به تفحص اين حال. او كودك را بر گرفت و در تنور نهاد و سر تنور بر نهاد و خود بگريخت و خانه رها كرد.
خواهر او، كه خاله موسى بود، در آمد، از آن حال بى خبر بود. آتش بياورد و در تنور نهاد تا پاره اى نان بپزد. تنور از آتش زبانه در هوا مى زد. كسان فرعون در آمدند و