تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٢٩٥
كس [١] فرستاد و او را بخواند. گفت: چه گفتى؟ آنچه گفته بود، باز گفت.
فرعون گفت: ازين [٢] دين بازآى و كافر شو به اين خداى كه مى گويى، والاّ تو را عذابى كنم كه جهانيان از آن باز گويند. گفت: من به خداى خود كافر نشوم. [٣] تو هر چه خواهى مى كن. بفرمود تا او را به چهار ميخ [٤] بدوختند و مار و كژدم برو گماشت. [٥] هيچ رجوع نكرد و باز نيامد. [٦] دو كودك داشت، ايشان را بياوردند و گفتند: اگر برنگردى [٧] ازين دين، اين كودكان را از پيش تو بكشيم، آنگه تو را بكشيم. گفت: هر چه خواهى [٨] مى كن كه من از دين حق برنگردم. كودكان را بياوردند و مهتر را پيش او بكشتند و كهتر [٩] طفلى بود شير خواره، او را بياوردند تا بر سينه مادر كشند. آواز داد كه اى مادر، سخت باش در دين خود و هيچ [١٠] برمگرد از آن و برين بلا صبر كن كه عن قريب [١١] با رحمت خداى شويم و اين برسد و ثواب [١٢] خداى بنرسد. فرعون بفرمود تا كودك [١٣] را بكشتند و آنگه مادر را بكشتند و اين كودك از آن چهار يكى بود كه پيش از وقت سخن گفتند.
آنگه فرعون كس به طلب شوهر او فرستاد حزبيل. او بگريخت [١٤] و در بعض كوهها پنهان شد. فرعون چند كس را به طلب او فرستاد. [١٥] هر گروهى به رهى برفتند. دو مرد به او رسيدند و او نماز مى كرد و سه صف از سباع و وحوش در قفاى