تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٥٨
و چون در شهر آمدند مالك ذُعر او را به گرمابه برد و جامه نو كرد براى او و او را شكلى به شكلى دگر شد و او را به بازار آورد و عرض كرد بر بيع. مردى او را بخريد كه خزينه دار مَلِك بود و او را لقب عزيز بود و نام قِطْفير و گفته اند اظفر بن رُحَيب و ملك مصر در آن روزگار الريّان بن الوريد بن [ثروان] بن اراشة بن عمرو بن عملان بن لاود بن سام بن نوح بود. و گفته اند اين پادشاه به يوسف آورد و اين مَلِك پيش از يوسف فرمان يافت و از پس او پادشاهى به قابوس بن مصعب افتاد و يوسف عليه السلام او را به ايمان دعوت كرد، ايمان نياورد و ابا كرد.
عبداللّه عباس رضى اللّه عنه گفت: چون كاروان به مصر رسيد، اين قطفير به استقبال كاروان رفت، يوسف را به بيست دينار و جفتى نعلين و دو پاره كمان بخريد. وهب بن منبه گفت چون يوسف را بر بازار آوردند و عرض بيع كردند، چشمها درو متحير بماند كه مانند او در جمال نديده بودند. در بهاى او زياده مى كردند و مى فزودند تا بهاى او به آنجا رسيد كه او را گفتند برابر به زر بردارند و به مشك و حرير و به سيم به اين چهار جنس او را برابر برداشتند.
قطفير عزيز او را بخريد و به خانه برد و زنى داشت نام او فكا بنت لنوس، او را گفت آنچه خداى تعالى او را حكايت كرد. گفت اين را نكو دار كه ما را از اين خيرى و نفعى باشد. يا اين را به فرزند گيريم كه ما فرزند نداريم.
چون عزيز او را بخريد و به خانه برد و زنش را گفت: اين را گرامى دار و مقامش در جايى نيكو باز كن، كه باشد كه ما را از اين سود بود يا باشد كه او را فرزند گيريم كه ايشان را فرزند نبود. چنين تمكين كرديم يوسف را در زمين؛ چنان كه عزيز او را ممكّن كرد و مالك بر اسباب خود، پس از آنكه او را به بها بخريد، ما او را به اسباب توفيق تمكين كرديم تا از اين چاهش به سر گاه برآورديم، و خداى (جل جلاله) غائب است بر كارش، مغلوب نيست، و كس او را غلبه نتواند كردن و لكن بيشتر مردمان ندانند. [١]