تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٨٤
يعقوب عليه السلام گفت: ايمن باشم بر او؟ حق تعالى گفت: يوسف را به برادران سپردى ضايع كردند و بنيامين را به من سپردى، يوسف به رهبرى با او با تو داديم تا بدانى كه من خدائيَم كه آنچه به من سپاريد، ضايع نشود، و او رحيم تر از همه رحيمان است.
آنگه چون بار و متاع خود بگشادند، متاع خود ديدند برمه [برُمَّت] كه در ميان بار بود، گفتند: اى پدر ما! چه گوييم و چه جويم و پس از اينكه اين مرد كرد از كرم ما را طعام بداد و متاع [ما] با ما داد و اين براى آن گفتند تا دل پدر نرم كنند بر آنكه بنيامين را با ايشان بفرستد؛ يعنى چيزى ديگر نماند كه كار ما بر آن موقوف باشد و ما از تو چيزى ديگر نمى خواهيم، چه ما را براى اين نوبت كه ما داريم، كفايت است. اين بضاعت ماست كه با ما داده اند و براى اهل خود طعام آريم و برادر را نگاه داريم و كيلِ يك شتروار بيفزاييم كه اين كيلى اندك است.
يعقوب عليه السلام گفت: نفرستم تا مرا وثيقتى بندهيد از عهد و پيمان و سوگند به خداى كه او را با نزديك من آرى و گفت الا كه گرد شما در آيند، و به اختيار خود او را رها نكنيد و ضايع نكنيد، جز كه كار او از دست شما بشود، اين قرار بدادند و اين شرط بكردند، چون سوگند بخوردند و آنچه او خواست بكردند از عهد و پيمان و سوگند به خداى او، دگر باره يعقوب بر سَرى خداى را گواه كرد و گفت: و خداى بر آنچه ما مى گوييم وكيل است.
چون خواستند تا بيايند، ايشان را وصايت كرد و گفت: اى پسران من! چون به مصر رسيد به يك بار به جمع در يك دروازه به شهر مرويد و از درهاى پراكنده در شويد. گفتند: براى آن گفت كه ايشان يازده برادر بودند نكو روى و تمام قامت مردان نيك، گفت تا چشم بد بر ايشان نرسد.
آنگه گفت: نه آنكه اگر خداى خواهد شما را اينكه من گفتم سود دارد و غنا كند، حكم نيست مگر خداى (جل جلاله) را. بر او توكل كردم و توكل كنندگان بر او توكل كنند.