تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٨٨
يوسف بر طريقه و عادت ملك كار نكرد. [١]
رفيع گردانيم درجات آن كس كه ما خواهيم، و از بالاى هر عالمى عالمى هست؛ يعنى عالمان متفاوت الدرجات اند. از بالاى هر يكى ديگرى باشد كه از او عالم تر بود. در خبر است كه برادران يوسف، چون در مصر آمدند دهنهاى چهارپايان بسته بودند تا زرع كسى نخورند. چون حديث صاع رفت، گفتند ما كى روا داريم اينكه مى گوييد و گفتند آن صاعى بود كه آن را جام گيتى نماى مى گفتند و آن جامى بودى كه ايشان به آن كهانت كردندى و مَلِك به او نگريدى و به او كهانت كردى اين مرد كه اين صاع به او سپرده بودند، بيامد و گفت: اى قوم! اگر اين صاع گم شود و با ديد نيايد، خون من درين برود. اين صاع كهانت مَلِك اكبر است و آن كس كه اين با من آرد، شتروارى گندم از خاص خود به وى دهم و من ضامن و كفيلم به اينكه مى گويم. گفتند: معاذ اللّه كه ما دزدى مكنيم و روا داريم و اينك بارها پيش تو است، بجوى اگر بجويى. مردى بايستاد و هر گه كه بار يكى از ايشان بجستى و نيافتى، استغفار كردى و تشوير خوردى تا همه بجست و چيزى نيافت. چون به بار ابن يامين رسيد، رها كرد و گفت به هر حال اينجا نباشد كه او از اين معنى دورتر است و از او نيايد. ايشان گفتند: ممكن نيست كه ما رها كنيم تا بار او نيز بنگرى تا تو را برائت ساحت ما معلوم شود و دل تو و دل ما خوش تر باشد.
چون بار او بگشادند صاع دربارِ او بود. ايشان خجل شدند و روى بدو نهادند و گفتند: اين چيست كه به جاى ما كردى و روى ما سياه كردى و حرمت ما برداشتى؟ اين چه محنت است كه ما را از پسران راحيل پيش آمد؟ اين صاع كه برگرفتى؟ ابن يامين گفت: لابل، بلاى شما هميشه بر پسران راحيل مى باشد. برادرى را از آن من ببرديد و در بيابان هلاك كرديد و اكنون مى خواهيد تا مرا تهمت