تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٦٤
رغبت افتاده كه به زنى باشم تو را. او گفت: اين رغبت مرا بيشتر است وليكن من دليرى نيارستم كه ترسيدم كه تو اِبا كنى. اكنون چون تو را اين رغبت افتاد من سميع و مطيعم به آنچه فرمايى.
كس فرستاد و قوم خود را حاضر كرد و اين حديث با ايشان بگفت. ايشان گفتند: او اجابت نكند. و رغبت ننمايد به هيچ كس. گفت: اين حديث او آغاز كرد و اين رغبت او را بود. برفتند و خطبه بكردند. او گفت: مرا پيش از اين رغبت نبود و اكنون مرا فرزندى مى بايد. اين اختيار كردم. آن عقد بستند. بلقيس برخاست [١] و لشكرى گران برگرفت و به شهر او رفت و همه شهر و سراهاى او فرود آمدند.
چون شب در آمد و به يك جاى بنشستند، طعام بخوردند. او را خمر داد تا مست كرد او را. چون مست شد، بيفتاد و سر او ببريد و بر در سراى او، او را بر دار كرد. چون روز بود، مردم پادشاه را كشته يافتند و سرش بر دار كرده. بدانستند كه غرض از آن مناكحه، اين مكر بوده است. پيش او آمدند و او را انقياد نمودند و گفتند: اين ملك تو را مى شايد. بلقيس گفت: من اين را نه براى ملك كردم؛ بلكه براى رفع فساد و ظلم او كردم و غيرت و حميت و او را از هر چه كه ملوك را به كار آيد از عُدّت و آلت داده بودند.
گفتند: سرير بلقيس، مقدمه او از زر بود مكلّل به انواع جواهر از ياقوت سرخ و زمرّد سبز، و پسِ او از سيم بود مكلّل به انواع جواهر و آن را چهار قايمه بود: يكى از ياقوت سرخ و يكى از ياقوت زرد و يكى از زمرد سبز و يكى از درّ سپيد و صحيفه هاى [آن] از زر بود مرصَّع به جواهر و هفت خانه بود برو بر هر خانه درى بسته.
عبداللّه عباس گفت: سرير بلقيس سى گز بود در طول و سى در عرض و سى در