تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٩٤
ارميا كه من بنى اسرائيل را به به يافث هلاك خواهم كردن، و يافث اهل بابل بودند [١] من اولاد يافث بن نوح.
ارميا بگريست و جزع كرد. خداى تعالى گفت: تو را خوش نمى آيد كه من ايشان را هلاك كنم. من ايشان را به دعاى تو هلاك كنم. ارميا دل خوش گشت و پادشاه را گفت: خداى تعالى مرا وعده داده كه تا من [٢] دعا نكنم، بنى اسرائيل را هلاك نكند.
آنگه از پس آن سه سال ديگر بماندند، الاّ معصيت [٣] و طغيان و فساد نيفزودند و پيغامبر [٤] و پادشاه ايشان را وعظ مى كردند و سود نبود. خداى تعالى بُخْتُ نَصَّر را بگماشت با ششصد هزار رايت تا آهنگ بيت المقدس كرد.
خبر به پادشاه رسيد. ارميا را گفت: نه تو گفتى خداى تعالى [٥] مرا وعده داد كه تا من بر ايشان دعا نكنم، ايشان را هلاك نكند؟ گفت: بلى و من واثقم به وعده خداى تا [٦] لشكر نزديك رسد.
خداى تعالى فريشته اى [٧] را فرستاد به ارميا بر صورت [٨] مردى تا بيامد و گفت: اى رسول اللّه ! از راهى دور آمده ام تا تو را مسئله اى [٩] پرسم. آنچه دانى مرا فتوا كن در آن. گفت: بگو. گفت: تو را فتوا مى پرسم در [١٠] جماعتى كه زير دستان كسى باشند و از آن خداوندگان بر ايشان همه نعمت بود و ايشان به بذل نعمت و به جاى شكر، كفران كنند [١١] و او را آزارند و فرمان او نكنند در صلاح خود و هر چه او كرامت بيش كند، ايشان كفران بيش كنند. گفت: برو و بگو كه نعمت باز مگير از ايشان و با ايشان بساز تا خدايت مزد دهد.