تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٣٠
خدايا! او را مبتلا كن به بلايى كه از من مشغول شود و ملك پسرى داشت كه جهان به روى او ديدى و او را بر جان خود بنگريدى. خداى تعالى آن پسر را بيمارى داد سخت و ملك مشغول شد و دعا و تضرع مى كرد به آن بت كه بعل نام بود، و سود نداشت و چهار صد مرد بودند كه خدمت بتخانه كردندى. ايشان را گفت: همانا اين بعل را از ما ملال است. شما را ببايد رفتن به ولايت شام و از بتان ديگر درخواستن و دعا كردن تا باشد كه اين پسر شفا يابد. آن چهار صد مرد از شهر بيرون آمدند و به بُنِ آن كوه فرود آمدند كه الياس آنجا بود.
الياس چون از ايشان خبر يافت، برخاست و فرود آمد و روى به ايشان نهاد و ايشان را وعظى سخت بگفت و به خداى بترسانيد و گفت: برويد و پادشاه را بگوييد كه اين بيمارى پسرت از دعاى من است و شفاى او به امر خداى من است. ايمان آر تا خداى او را شفا دهد و مُلك بر تو نگه دارد و خداى تعالى ترسى عظيم از الياس در دل ايشان افكند و دست ايشان ازو كوتاه كرد.
ايشان به شهر رفتند و پادشاه را خبر دادند او گفت: [اى عجب!] مدتهاست كه من در طلب اويم و برو ظفر نمى يابم و شما او را بديديد تنها و شما چهار صد مرد بوديد، او را نگرفتيد و پيش من نياورديد. گفتند: ايها الملك، ندانى كه ازو ما را چه هيبت در دل آمد و ما را شتاب بود تا از او بجهيم. پادشاه لشكر فرستاد، آمدند و طلب كردند؛ نيافتند. آنگه گفت: انديشه اى كردم. ما به قوت با الياس بر نياييم؛ كار او را به حيله بايد ساخت. پنجاه مرد را بخواند و با ايشان عهد كرد كه بروند و او را آواز دهند و اظهار اسلام كنند بر او و ذمّ مَلِك كنند؛ تا باشد كه روى به ايشان نمايد او را بگيرند. ايشان آمدند تا به آن كوه و اين معنى آواز دادند و بگفتند. الياس متردّد شد كه روى ايشان نمايد يا ننمايد. آخر گفت: بار خدايا! اگر با من غدرى در دل دارند، هلاك بر آر اينان را، و الا مرا به ايشان نماى. در حال آتشى ببايد از آسمان و ايشان را بسوخت. الياس بدانست كه ايشان به غدر آمده بودند تا همچنين سه گروه بيامدند