تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٦٤
درآمد و به زبان درست گفت: اگر پيرهن يوسف از پيش دريده است، زن راست مى گويد و مرد دروغ؛ و اگر پيرهن يوسف از پس دريده است، زن دروغگوى است و مرد راستگو. چون پيرهن از پس دريده بود، عزيز زن را گفت: اين از جمله كيد شماست و كيد شما عظيم باشد... . [١]
* * *
و در خبر مى آيد كه چون يوسف عليه السلام پادشاهى بر او افتاد و خداى تعالى او را پيغمبرى داد و به اهل آن ولايت فرستاد، يك روز جبرئيل بر نزد او نشسته بود. جوانى از در سراى درآمد، چاكر بعضى مطبخيان و او جامه شوخكن پوشيده و چيزى از آلت مطبخ به دست گرفته و بگذشت. جبرئيل عليه السلام گفت: يا يوسف! اين برنا را مى شناسى؟ گفت: نه. گفت: اين كودكى است كه براى تو در گاهواره گواهى داد. يوسف عليه السلام گفت: چون چنين است او را بر ما حقى هست و ثابت شده باشد. بفرمود تا او را بياوردند و آن جامه ازو بر كشيد و خلعتى گرانمايه درو پوشانيد و او را وزارت خود داد... . [٢]
* * *
گفت [عزيز]: اى يوسف! از سر اين حديث برو. اين حديث پوشيده دار، و زن را گفت: استغفار كن و آمرزش خواه براى گناهت كه تو از جمله خطا كنندگانى. [٣]
و گفتند زنانى در شهر، يعنى شهر مصر، مفسران گفتند: زن ساقى مَلِك بود و زن نانوا[ى] ملك و زنِ صاحب زندانى و زن صاحب دواب ستور دار، چنان كه عادت زنان بود در مثل اين حديث كه باز گويند با يكديگر. گفتند: زن عزيز، يعنى عزيز خزينه دار كه قطفير نام بود، مى خواهد و مى خواند و مى فريبد غلامش را. [٤]