تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٤١
همه بهشت مرا مُباح است تا هر چه خواهيم از او مى خوريم و آنجا كه خواهم مى روم، جز يك جنس درخت. ابليس عند آن گفت: «هل اَدُّلكَ على شَجَرَةِ الْخُلد مُلك لا يَبْلى» او گفت: كدام است آن درخت؟ گفت: آن درخت كه تو را از آن منع كرده اند. او گفت: من از اين درخت تناول نكنم. او سوگند خورد كه غرض من نصيحت و خير تو است. آدم به سوگند آن ملعون مغرور شد و ظن چنان برد كه كسى سوگند به دروغ نيارد خورد. [١]
از آن درخت بخوردند. عورت ايشان ظاهر شد. بادى در آمد و حُلّه از تن ايشان در ربود و بادى در آمد و تاج سر ايشان بربود و بايستادند و برگ اشجار بهشت بر هم مى دوختند تا از او عورت پوشى ساختند. [٢]
آنگه خداى تعالى او را برگزيد و توبه او را قبول كرد و او را هدايت داد. [٣]
و در خبر است كه چون آدم عليه السلام به زمين آمد و طول او چندان بود كه سر او در ابر مى سود تا أصلع شد. دواب زمين از او مى رميدند. از خداى درخواست تا قد او با قوام شصت گز آورد، و او پيش از آن آواز فريشتگان شنيدى و با ايشان حديث كردى. چون بالاى او به اين مقدار باز آورد خداى تعالى، او در زمين تنها تنگ دل شد، در خداى بناليد، خداى تعالى براى او خانه اى مى فرستاد از بهشت از ياقوت صُرخ بر طول و عرض كعبه. دو در بر او گشاده از زمرد سبز: يكى بر مشرق و يكى بر مغرب، و او را گفت: گرد اين خانه طواف مى كن و به نزديك اين خانه نماز مى كرد [مى كن]؛ فريشتگان گرد عرش طواف مى كنند و نماز مى كنند. و سنگ بفرستاد، اعنى حجر اسود، تا چون بگريد اشك به آن بسترد و آن از دُرّى سپيد بود. چون