تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١١٩
عطا خراسانى و ضحاك و ابن جريج گفتند: سبب آن بود كه ابراهيم عليه السلام بگذشت به مرده اى از جمله دوابّ كه بعضى ازو در دريا بود و بعضى بر خشك. آنچه در آب بود، حيوان بحر ازو مى خوردند و آنچه بر خشك بود، حيوان برّ ازو مى خوردند. چون سباع برفتند، مرغان هوا ازو مى خوردند. ابراهيم عليه السلام گفت: بار خدايا! مى دانم كه تو قادرى بر آنكه اين را از شكم اين جانوران جمع كنى و لكن مى خواهم تا معاينه ببينم آنچه به دليل مى دانم. خداى تعالى او را بر سبيل تقرير گفت: ايمان ندارى به احياى موتى؟ او گفت: بلى، ايمان دارم، لكن تا دلم ساكن شود؛ يعنى آنچه به دليل مى دانم بر وجهى كه شك و شبهه را درو مجال است، به معاينه بينم و به صورت بدانم تا علمم چنان شود كه شبهه درو مجال نباشد.
ابن زيد گفت: ماهى اى بود بزرگ، مرده، نيمه اى در دريا و نيمه اى بر خشك و دواب برّ و بحر ازو مى خوردند. ابليس ابراهيم را وسواس كرد. گفت: او را چگونه باشد اين را جمع كردن از بطون سباع و حواصل طيور و شكمهاى دوابّ بحر. ابراهيم سؤال كرد، گفتند او را: «أَ وَ لَمْ تُو?مِنْ قالَ بَلى وَ لكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي» [١] من وسوسة ابليس.
بعضى دگر گفتند: چون ابراهيم عليه السلام با نمرود مناظره كرد و گفت: خداى من احيا و اماته كند، او گفت: من نيز احيا و اماته كنم؛ چنان كه شرح بر آن برفت. ابراهيم گفت: من نه اين خواستم كه زنده اى را بكشى و زنده اى را رها كنى؛ من آن خواستم كه خداى من مرده بى حيات را حيات دهد و زنده كند و زنده را جان بردارد، بى مماسه. نمرود گفت: تو ديده اى كه خداى تو مرده زنده كرده است؟ او نتوانست گفتن كه آرى كه نديده بود و خواست كه گويد، نه. عدول كرد از آن دليل به دليلى ديگر. پس از آن گفت: «رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى» [٢] ، بار خدايا! مرا باز نماى كه