تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٠٦
يك روز مادر او را گفت: پدر تو را در اين بيشه گوساله اى هست، به خداى ابراهيم سپرده بوده است اگر بروى و آن وديعه باز خواهى كه او وديعه دارى است كه ودايع به نزديك او ضايع نشود و وديعه تو را باز دهد. غلام بيامد [١] و به بيشه در آمد و گفت: اى خداوندى كه وديعه تو [٢] ضايع نشود! آن وديعه پدرم به من باز ده. نگاه كرد. گاوى مى آمد بزرگ تر آنچه ممكن باشد و نيكوتر تا پيش او بايستاد. به نام خداى، رسن بر سر او كرد. چون به بازار در آمد، مردمان را از نيكويى آن گاو و بزرگى او عجب آمد. به خانه آورد. مادر او را گفت: مصلحت در آن است كه اين گاو بفروشى و در سرمايه گيرى و بدان كار مى كنى. [٣]
بر دگر روز به بازار برد و قيمت گاو در آن روزگار سه درم بود. مادر را گفت: به چند فروشم اين گاو؟ گفت: قيمت سه درم است و ليكن به هر بها كه خواهند تا خبر ندهى مفروش. چون گاو به بازار در آورد، مردى در آمد و گفت: اين گاو به چند فروشى؟ گفت: قيمت بازار سه درم است. گفت: سه درم از من بستان. گفت: تا مادر را خبر دهم. گفت: قيمت سه درم است. شش درم از من بستان و مادر را خبر مكن! گفت: نستانم. او درم دوازده كرد و بيست و چهار كرد. او مى گفت: ممكن نيست تا من مادر را خبر ندهم. او همچنين مى فرمود تا به آنجا رسانيد كه گفت: پوست اين گاو [٤] را پر زر كرده بستان و با مادر رجوع مكن. گفت: ممكن نيست مردم از آن بخنديدند و گفتند بى خرد غلام [٥] است اين.
در تفسير مى آيد كه آن فرشته اى بود كه خداى تعالى او را فرستاده بود به امتحان تا بِرّ اين كودك [٦] با مادر به خلقان نمايد تا ايشان را تنبيه باشد و بدانند كه كس بر طاعت خداى تعالى و رضاى مادر و پدر نگاه داشتن، زيان نكند.