تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ١٥٤
و اهل اشارت گفتند براى آن نماز شام آمدند تا وقت تاريك باشد ايشان را از آن دروغ گفتن شرم نيايد و در سخن فرو نمانند: و از اينجا گفته اند چون از كسى حاجتى خواهى شب مخواه كه حيا در چشمست، و چون تاريك بُوَد چشم [نگيرد] و چون عذر خواهى به روز مخواه كه فرو مانى در عذر خواستن، و اين گريه دروغ كه ايشان كردند. آب از همه گريها[ى] به راست بِبُرد. [١]
آنگه اين پيرهن خون آلود عرضه كردند و گفتند اينك پيراهن او خون آلود است، و آوردند پيراهن او به خون دروغ. [٢]
و براى آن دروغ گفت آن را كه خون يوسف نبود، خون بزغاله بود، يعقوب عليه السلامپيرهن به دست گرفت و گفت چه حليم گرگى بود كه يوسف را بدريد و پيرهنش نيازرد و ندريد ايشان فرو ماندند. گفتند، بل دزدان او را بكشتند، گفت سبحان اللّه دزدان او را بكشتند و پيراهن او رها و حاجت ايشان [به] پيرهن بود، نه به كشتن او.
و گفته اند در پيرهن يوسف سه آيت بود: يكى آنكه، آن كه روز بياوريدند خون آلود. يعقوب بدانست كه دروغ مى گويند. دويم آنجا كه زليخا در او آويخت و پيرهن يوسف بدريد از پس. و سيم آن روز كه بياوردند و بر روى يعقوب افكندند، او بينا شد. آنگه پيرهن بستد و بر سر و چشم نهاد ببوسيد و نعره اى بزد و بيفتاد و بى هوش شد. روزى ديگر كه با چراگاه رفتند و گفتند: ديدى كه پدر ما را چون دروغزن و خجل كرد؟ تدبير آن است كه يوسف را از چاه برآوريم و پاره پاره كنيم و استخوانهاى او با پيش پدر بريم تا قول ما راست شود. يهودا گفت نه با من قول كرده ايد كه يوسف را نكشيد از آن و ايشان را منع كرد. نماز شام چون به خانه شدند، پدر گفت كه اگر چنان است كه راست مى گوييد كه آن گرگ كه او را بخورد، بگيريد و پيش من آريد. ايشان برفتند و چوب و رسن برگرفتند و به صحرا شدند و گرگى را