تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٥١٤
تو به جايى رسد و تو را ذكرى پديد آيد و ليكن تو را ابتلا كنند؛ بايد كه بر آن صبر كنى و اگر تو را گويند كه اين دين از كه آموختى، مرا به دست ندهى. كار غلام به جايى رسيد كه مستجاب الدعوة شد و مردم از اطراف مى آمدند و دعا مى خواستند و او دعا مى كرد و اجابت مى آمد.
مَلِك را نَديمى بود نابينا. اين خبر بشنيد و نزديك غلام آمد و گفت: ما هذا؟ اگر اين چشم مرا درست كردى، من تو را مالى عظيم دهم. گفت: من كس را شفا نتوانم داد، شفا خدا[ى] دهد. اگر به خدا ايمان آرى من دعا كنم و خداى تعالى شفا دهد. مرد ايمان آورد. او دعا كرد. خداى تعالى چشم او درست گردانيد. با ديگر روز اين مرد پيش مَلِك رفت. او را گفت: اين چشم تو كه درست كرد؟ گفت: خدا[ى]. گفت: تو را جز از من خدايى هست؟ گفت: آرى، خداىِ تو و خداىِ همه جهانيان. گفت: اين سخن از كه شنيدى و تو را اين كه گفت؟ گفت: تو را به اين سبيلى نيست. او را عذابهاى سخت كرد تا بگفت كه اين غلام تو كه او را سحر مى آموختى؟ او كس فرستاد و غلام را بخواند و گفت: اى پسر! كار تو در سحر به جايى رسيده كه چشم رفته باز مى آرى؟ گفت: اين نه من مى كنم؛ خداى مى كند. گفت: تو را اين كه گفت؟ گفت: تو را با آن چكارست؟ چندان عذاب كرد او را تا بگفت كه: فلان راهب، مرا راه بدين نمود. راهب را بياورد و گفت: از اين برگرد. گفت برنگردم. پس بفرمود تا ارّه بياوردند و بر سر او نهادند و او را به دو نيمه كردند.
آنگه غلام را بياورد و گفت: برگرد از اين دين. گفت: برنگردم. پس غلام به دست جماعتى داد و گفت: اين را به فلان كوه بريد و بگوييد كه از دين برگرد. اگر برگردد فهو المراد و اگر نه او را از كوه به زير اندازيد. غلام را بر بالاى كوهى بردند و گفتند از دين برگرد. گفت: برنگردم. خواستند تا او را بيندازند. گفت: اَللّهُمَّ اكفنى شَرَّهُم. در حال كوه بلرزيد و شكافته شد و ايشان به كوه فرو شدند و او باز آمد.
مَلِك را خبر دادند. او را بخواند و گفت: اينان را كه با تو بودند چه كردى؟ گفت: