تحقيق در تفسير ابوالفتوح رازي - عسکر حقوقی - الصفحة ٣٦٢
فرمان هر قائدى هزار سوارِ مقاتل. اگر خواهى بيا تا يك بار ملك او را بنگرى. گفت: ترسم كه سليمان عليه السلاممرابجويد كه وقت نماز نزديك است او را.
اين هدهد بلقيس گفت اگر بيايى و اين احوال ببينى و بدانى و اين خبر به نزديك او برى، همانا او را خوش آيد. گفت: روا باشد. با او برفت و بلقيس را بديد و ملك او و لشكر و اسباب او بديد و نماز ديگر بود كه با نزديك رسيد.
عبداللّه عباس گفت سبب تفقّد سليمان (على نبينا و عليه الصلوة والسلام) هدهد را آن بود كه جاى هدهد برابر چشم سليمان عليه السلام افتادى. چون هدهد برفت، جاى او خالى از او ماند. آفتاب بر روى سليمان عليه السلام آمد، او گفت: «ما لِيَ لا أَرَى الْهُدْهُدَ» ؟
عريف مرغان را بخواند. كركس را و گفتند عقاب را و گفت: برو هدهد را بجوى و پيش من آر. عقاب راه هوا گرفت، چندانى در هوا برفت كه همه زمين در پيش او چون طبقى بود در پيش يكى از ما. در نگريد و از چپ و راست نگاه كرد. هدهد را ديد كه از جانب يمن همى آيد. آهنگ او كرد. چون به او رسيد، خواست تا چنگال به او يازد.
هدهد گفت به آن خداى كه تو را اين قوت داد و مرا اسير و ضغيف تو كرد كه رحمت كنى بر من و ضعف من و مرا نرنجانى. عقاب دست بداشت و گفت: وَيْحَكَ! سليمان (عليه الصلوة والسلام) سوگند خورده است كه تو را عذابى سخت كند يا بكشد. گفت: چيزى ديگر نگفت؟ گفت: بلى، يا حجّتى روشن بيارد. گفت: دانستم كه سليمان عليه السلام پادشاهى عادل است. ظلم بر من نخواهد كرد و روا ندارد كه به ناحق مرا عذاب كند. من حجتى روشن دارم.
آنگه برفتند به يك جاى تا پيش سليمان (على نبينا و عليه الصلوة والسلام) شدند. عقاب پيش رفت. گفت: آوردمش يا رسول اللّه . گفت: بيارش. هدهد پيش تخت سليمان (عليه الصلوة والسلام) پر در پاى انداخت و بر زمين مى كشيد به